close
تبلیغات در اینترنت
12.حس و حساسیت : sense and sensibility
سه شنبه 29 آبان 1397

دریــــــــای رمــــ❤ـــــان

جدیدترین مطالب

جستجوگر پیشرفته سایت





تبلیغات ویژه

سایت اسکینک دات آی آر

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

loading...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 164 diyana
0 143 diyana
0 166 diyana
0 145 diyana
0 150 diyana
0 159 yalda


رمان  حــس و حــساسـیـت ( دلباخته )

 

نویسنده : جین آستین

 

قسمت دوازدهم

فصل سی و چهارم

 

طریقه برخورد النور، برای ادوارد تا حدودی اطمینان بخش می نمود، و شهامت آنرا در خود دید که بنشیند، ولی آشفتگی او هنوز هم از آشفتگی خانم ها افزون تر بنظر میرسید، که با در نظر گرفتن آن شرایط چندان هم غیرمنطقی تلقی نمی شد، گرچه احتمال آن در مردها بندرت پیش می آید، زیرا قلب او آن بی تفاوتی قلب لوسی را نداشت، و ضمناً ادراک او نمی توانست از آن آرامش کامل ذهنی النور برخوردار باشد.
النور با حالتی موقر و سنگین، مصمم بنظر میرسید که در آرامش و راحتی دیگران شرکت نجوید، و حرفی نزند، زیرا در صورتیکه هرگونه سؤالی مطرح میشد باید بدانها پاسخ می گفت و او را ملزم می نمود تا همه آن اطلاعات مربوط به احوال مادر، آمدن آنها به شهر و غیره را در اختیار آنها بگذارد، و اینها سؤالاتی بود که باید ادوارد مطرح می نمود، ولی هرگز مطرح ننمود.
کوشش او بهمین جا خاتمه نیافت، زیرا لحظاتی بعد آنچنان خود را در معرض یک تصمیم قهرمانانه احساس نمود، که باید به بهانه خبردار نمودن ماریان از اتاق خارج شود، و براستی آن تصمیم را به مرحله اجرا درآورد، و آنرا با ظریفترین رفتارها درآمیخت، زیرا قبل از رسیدن به اتاق خواهر خود، بمدت چند دقیقه در سرسرا، با بردباری و شکیبائی بی نظیر خود جوانب را زیر نظر قرار داد. بهرحال، با آن اقدام او، نوبت به پریشانی های ادوارد رسیده بود که تا حدودی فروکش نماید، برای آنکه شادمانی ماریان وی را بلافاصله به سالن فرستاد. شادمانی او از دیدار ادوارد همانند هرکدام دیگر از احساسات او، پر توان، و نیرومند بود. دیدار ماریان با ادوارد، با فشردن دست، و بیان کلامی که صمیمیت یک خواهر در آن نهفته باشد آغاز گشت.
فریاد کشید، " ادوارد عزیز، عجب لحظه بزرگ و با شکوهی است! _ این لحظه برطرف کننده هر کدام از پریشانی ها است! "
ادوارد کوشید تا پاسخی محبت آمیز همچنانکه در خور او بود ارائه نماید، ولی در مقابل آن شاهده ای که در آنجا حضور داشت، حتی نیمی از آنچه را که احساس میکرد، جرأت بر زبان آوردنش را نداشت. یکبار دیگر همگی نشستند، و سکوت یکی دو دقیقه هم چنان حاکم بود، در حالیکه ماریان با نگاه گویای خود، گهگاه به ادوارد و زمانی به النور می نگریست. و از آن نگاهها تأسف درونی وی بخاطر حضور لوسی خوانده میشد که مانعی از برای ابراز خوشحالی هرکدام از آن دو در رویاروئی با یکدیگر به حساب می آمد. ادوارد نخستین کسی بود که لب به سخن گشود، و آن به خاطر منحرف ساختن توجه نگاههای ماریان بود، و اظهار داشت گویا لندن چندان برای ماریان جالب توجه نبوده است.
در چشمان ماریان اشک حلقه زده ولی با جدیتی آشکار جواب داد، " اوه! به من فکر نکنید! نگران سلامتی من نباشید. النور حالش خوبست، ببینید. برای هر دو ما باید کافی باشد. "
این یادآوری آنچنان نبود که ادوارد یا النور را به زحمت بیاندازد، و ضمناً حسن نیت لوسی را دستخوش نگرانی ننماید.
ادوارد که می کوشید تا موضوع صحبت را منحرف سازد، گفت، " از لندن خوشتان آمده؟ "
" نه به هیچ وجه. انتظار داشتم خیلی بهتر از این باشد، ولی هیچ دلخوشی در آن نیافتم. "
دیدار شما، ادوارد، تنها آرامشی است که برایم فراهم آورد، و خدا را شکر! شما همان هستید که همیشه بودید! "
ماریان ساکت شد _ هیچ کس صحبتی ننمود.
آنگاه افزود، " النور، من تصور می کنم، باید از ادوارد خواهش کنیم مسئولیت بازگرداندن ما را به منطقه بارتون بپذیرد. شاید یکی دو هفته دیگر، بتوانیم عزیمت کنیم، و اطمینان دارم ادوارد چندان بی میل نباشد که آن مسئولیت را بپذیرد. "
ادوارد درمانده زیر لب چیزی گفت، ولی چه گفت، هیچ کس نفهمید، حتی خود او. اما ماریان که متوجه تشنج او شده، و براحتی می توانست آن را به هر دلیل خوشایندی از نظر خودش مرتبط سازد، کاملاً خشنود گشت، و سپس صحبت دیگری را پیش کشید.
" دیروز در خیابان هارلی روز مزخرفی را گذراندیم، ادوارد! روز پوچ، و خرد کننده ای را _ ولی در آن مورد حرفهای زیادی دارم، که حالا جای مطرح کردن آن نیست. "
و با این ادعای تحسین آمیز متوجه تمایز اطمینان خود از کشف روابط دوجانبه ای شد که نامقبول تر از گذشته جلوه میکرد، و تنفر شدید خود را نسبت به مادر ادوارد، بخاطر آن دو نفر احساس می نمود.
" ولی چرا در آنجا نبودید، ادوارد؟ _ چرا نیامدید؟ "
" در جای دیگری درگیر بودم"
" گرفتار بودید! چه نوع گرفتاری، وقتی که چنین دوستانی به دور هم جمع میشوند؟ "
لوسی که میکوشید تا حدودی تلافی نماید، فریاد کشید، " دوشیزه ماریان، شاید خیال میکنید مردان جوان هرگز به قول و قرارهای خود پای بند نیستند. "
النور بشدت عصبانی شد، ولی ماریان گوئی که به کلی دگرگون گشته باشد، فقط یه آرامی پاسخ داد،
" نه، واقعاً اینطور نیست، من یقین دارم که یک آگاهی ادوارد را از خیابان هارلی بدور نگهداشت، و اطمینان دارم او از ظریف ترین قوه ادراک در این دنیا برخوردار است، حساس ترین ادراکی که هرگونه گرفتاری را در یک دقیقه برطرف میسازد، و بهرحال هر چند که انجام آن برخلاف میل درونی وی باشد. او محتاط ترین انسانهاست تا مبادا رنجی به کسی تحمیل نگردد، و امیدی به یأس مبدل نشود، و انسانی است که هرگز قادر به تحمیل خودخواهی های خود بر هیچ کس نمی باشد. ادوارد بدینگونه است و من بر این عقیده ام. آیا هرگز از شما ستایش نکرده ام! _ پس، نمی توانید رفیق من باشید، زیرا آنهائیکه عشق و احترام مرا می پذیرند، باید ستایش آشکار مرا هم بپذیرند.
محتوای ستایش های او، در شرایط فعلی، بهرحال بطور ویژه ای نامتعادل تجلی کرده و دو سوم حاضران آن محفل کوچک را پسندیده نمی آمد، و برای ادوارد بقدری اهانت آمیز، که اندکی بعد برخاست تا برود.
ماریان گفت، " بهمین زودی، ادوارد عزیز من، اینطور درست نیست. " و در حالی که او را به گوشه ای هدایت می نمود زمزمه کنان از اعتقاد خود باو گفت که لوسی مدت زیادی در آنجا نخواهد ماند. ولی حتی این دل گرمی نیز مؤثر نیفتاد، زیرا ادوارد میخواست برود، و لوسی، که دیدار خود را پیش از مهلت مقرر به مدت دو ساعت ادامه داده بود، کمی پس از ادوارد خداحافظی نمود.
وقتی که آنها را ترک گفت، ماریان اظهار داشت. " چه عاملی لوسی را هر دقیقه به اینجا می کشاند! مگر نمی توانست ببیند که ما دلمان میخواست او برود! _ چقدر برای ادوارد دردناک بود! "
" به چه دلیل؟ _ ما همگی دوست ادوارد هستیم، و لوسی بیشتر از ما با او آشنائی دارد. بسیار طبیعی است او هم به اندازه ما اشتیاق دیدن ادوارد را داشته باشد. "
ماریان خیره به النور نگریست، و گفت، " النور میدانی این طرز صحبت را من اصلاً نمی توانم تحمل کنم. اگر فقط امیدواری برخلاف اعتقاد خودت حرفی بزنی، که من تصور می کنم همین طور باشد، باید بخاطر داشته باشی که من آخرین آدم در این دنیا هستم که بدان تن در بدهم. نمی توانم خودم را راضی کنم که از روی اطمینان گول بخورم، و واقعاً پسندیده نیست. "
آنگاه از اتاق بیرون رفت، و النور جرأت نیافت از پس او روان گشته و حرف دیگری اظهار نماید، زیرا از آنجا که به قول خود در مقابل حفظ اسرار لوسی متعهد گردیده بود، نمی توانست خود را قادر سازد تا برای متقاعد نمودن ماریان اطلاعاتی در اختیار او بگذارد، و دردمند از نتایج ادامه اشتباهی که هنوز احتمالاً دنبال می نمود، چاره ای جز تسلیم نداشت. تنها امیدش آن بود که، ادوارد کمتر خود را آفتابی نموده و در برابر شنیدن اشتباهات حرارت آمیز ماریان قرار نگیرد، و موجبی برای تکرار تمامی آن قسمتهائی که از ملاقاتهای اخیر ناشی میگردد فراهم نیاید _ و برای آن دلائل متعددی میشد پیش بینی نمود.
چند روز پس از آم ملاقات، روزنامه ها به دنیا اعلام نمودند خانم عالی جناب پالمر بسلامتی فارغ و صاحب یک پسر و وارث گردیدند، خبری که در چند سطر بسیار جالب و خوشایند چاپ شده بود.
این خبر بسیار با اهمیت برای خانم جنینگز، تغییراتی در برنامه های روزانه او پدیدار ساخته، و بهمان نسبت نیز، بر کارهای روزمره خانم های جوان تأثیر گذاشت، زیرا از آنجا که خانم جنینگز، میخواست اوقاتش را با شارلوت بگذراند، هر روز صبح که لباسش را می پوشید از خانه خارج شده و تا غروب به منزل مراجعت نمی نمود، و خواهران دش وود، بنا به درخواست خانم میدل تون، همه ساعات روز را در خیابان کندوئیت در منزل او سپری می ساختند. بخاطر راحتی خود، بیشتر ترجیح میدادند، دست کم صبح ها را در منزل خانم جنینگز بگذرانند، ولی این موضوع نمی توانست مخالف با نظر دیگران باشد. بنابراین اوقات آنها با خانم میدل تون و خواهران استیل می گذشت، که از معاشرت با آنها چندان بهره ای بدست نمی آمد.
بهرحال مدتی بعد، خواهران استیل بنا به دعوت آقا و خانم جان دش وود به منزل آنها عزیمت کردند. و آنچه که از نفوذ آنها در آنجا به النور رسید، انتظار او را برای بوقوع پیوستن آن حادثه قوی تر نمود. سر جان که پی در پی بآنها سر میزد، از خبرهای مربوط به مساعد بودن اوضاع اطلاع میداد، تا بآن حد که فراگیر گشته بود. خانم جان دش وود هرگز از اقامت هیچ کدام از دخترهای جوان تا بدان حد در زندگی خود احساس شعف ننموده بود، بهر کدام از آنها یک کتاب خیاطی بخشیده، که توسط برخی مهاجران درست شده بود، لوسی را با اسم کوچک او صدا میزد، و دلش میخواست برای همیشه او را نزد خود نگهدارد.
این شرایط برایلوسی کافی بود تا او را براستی خوشبخت جلوه دهد. خانم جان دش وود، شخصاً بنفع او کار میکرد، همه آرزوهایش را می ستود، و نقطه نظرهایش را گرامی میداشت! چنان فرصتی برای نزدیک بودن به ادوارد و همه افراد خانواده او، بالاترین چیزهائی بود که می توانست توقع داشته باشد، و آن دعوت بشدت احساساتش را دستخوش سپاسگذاری نموده بود.خانم پالمر پس از دو هفته بهبودی کامل بدست آورد، بطوریکه مادرش دیگر لزومی برای صرف هم اوقات خود نسبت باو نمی دید، و با راضی نمودن خود که هر روز فقط یکی دوبار بدیدن دخترش برود، از آن تاریخ به بعد به منزل خود و به زندگی عادی خود بازگشت، که در آن خواهران دش وود را برای از سرگیری زندگی قبلی خود آماده یافت.
چند روز پس از این ماجرا، خانم جنینگز در بازگشت از دیدارهای روزانه با خانم پالمر، وارد سالن شد، که النور در آنجا تنها نشسته بود، و با چنان حالتی شتاب زده، گفت، " خدای من! دوشیزه دش وود عزیز من! خبرها را شنیدید؟ "
" نه، مادام، چه خبری؟ "
" موضوع عجیبی است! ولی همه آنرا برایتان تعریف میکنم. وقتی به آقای پالمر رسیدم، فهمیدم که شارلوت خیلی بخاطر نوزاد نگران است. مثل آنکه کسالت داشت _ نوزاد گریه میکرد، جیغ می کشید، و سراسر بدنش جوش زده بود. پس خوب دقت کردم. و خدای من! عزیز من، داشتم میگفتم، " هیچ چیز نیست مگر مخملک، " و پرستار حرفم را تائید کرد. ولی شارلوت، باور نمی کرد، بنابراین بدنبال آقای دوناوان (Donavan) فرستادند، و خوشبختانه او هم آمد و بمحض دیدن بچه، او هم همان حرف مرا تائید کرد، که هیچ چیز دیگری نیست مگر مخملک، و آنوقت شارلوت آرام گرفت. و حالا، وقتی که خداحافظی میکرد، چیزی به مغزم رسید، نمیدانم چگونه آن فکر به مغزم خطور کرد، اما به مغزم خطور کرد که از او بپرسم چه خبر تازه ای دارد. با آن سؤال پوزخندی زد، بی مورد می خندید، و غمگین بنظر میرسید، و مثل اینکه از موضوعی باخبر باشد، و آخر سر با صدای آهسته ای گفت، " بخاطر آنکه هیچ خبر ناخوش آیندی به آن خانم های جوانی که در تحت مراقبت شما هستند در ارتباط با بیماری زن بردارشان نرسد، تصور میکنم گفتن این مطلب مناسب باشد که، به اعتقاد من هیچ دلیل عمده ای برای نگرانی وجود ندارد، امیدوارم خانم دش وود بخوبی موفق شوند. "
" چی! فانی مریض شده؟ "
" دقیقاً من هم همین را گفتم، عزیزم، گفتم، " خداوندا! یعنی خانم جان دش وود کسالت دارد؟" پس از آن موضوع روشن شد؟ و با همه بلندی و کوتاهی مطلب، از هر طرف به نکته ای پی بردم. آقای فررارز، یعنی همان مرد جوانی که عادت داشتم سر به سرش بگذارم ( اما در هر حال، معلوم شد که، خیلی خوشحالم که هیچ وقت حرفی از آن به میان نیامد )، آقای ادوارد فررارز، ظاهراً در مدت این یک سال، مثل اینکه با دختر عموی من لوسی نامزد شده بود! _ اینهم برای تو، عزیزم! _ و هیچ موجودی از آن خبر نداشت بجز نانی! _ آیا میتوانستید امکان چنین چیزی را تصور کنید؟ _ تعجبی ندارد که آن هر دو نفر به یکدیگر علاقمند باشند، ولی آن موارد باید بین آنها مطرح باشد و کس دیگری در آن مورد حدسی ندارد! خیلی شگفت انگیز است! _ من هیچوقت آنها را با همدیگر ندیده بودم، در غیر این صورت حتماً متوجه میشدم. خوب، و این بخاطر وحشت از خانم فررارز بصورت یک راز بزرگ پنهان مانده بود، نه خانم فررارز و نه برادر و زن برادر شما هیچ سوءظنی به آن نبرده بودند، _ تا آنکه همین امروزصبح، طفلک نانی، که شما او را می شناسید و آدم خوبی هم میباشد، اما از جادوگری اطلاعی ندارد، بی مقدمه همه چیز را برملا کرد. خداوندا! با خودش فکر میکرد، چقدر همه از لوسی خوششان می آید، آنقدر که برایش هیچ دردسری فراهم نخواهند آورد، و به این ترتیب، پیش زن برادر شما رفت، که به تنهائی مشغول بافندگی بود، و اصلاً خبر از موضوع نداشت _ برای آنکه درست پنج دقیقه قبل، به برادر شما گفته بود، که بنظر او بهتر است یک آشنائی بین ادوارد و یکی از دختران خوشنام شهر برقرار نماید، که من اسم او را فراموش کردم. بنابراین ممکن است تصور کنید که چه ضربه ای برای غرور و حیثیت او بشمار می آمد. بلافاصله دچار ضربه شدید عصبی شد، و چنان جیغ می کشید که به گوش برادرتان هم رسید، که در طبقه ی پایین نشسته و در آن فکر بود که نامه ای برای پیشکار خود در مناطق روستائی بنویسد. سپس از جا پرید، و ترس وحشتناکی همه جا را فرا گرفت، برای آنکه بنا بود لوسی در همان لحظه به آنجا برود، و اصلاً نمیدانست چه اتفاقی خواهد افتاد. دختر بیچاره! دلم برایش می سوزد. و باید بگویم، حادثه خیلی بدی برایش اتفاق افتاد، برای آنکه زن برادر شما، از شدت عصبانیت دشنام میداد، و آن دختر را از هوش برد. نانی، خودش را روی زانوهای او انداخت، و به سختی جیغ می کشید و گریه میکرد، و برادر شما، از اتاق بیرون رفت و گفت که نمیداند که چه کار باید بکند. خانم او تهدید که دیگر یک لحظه هم حاضر نیست در آن خانه بماند، و برادر شما مجبور شد بپای او بیفتد، و از او خواهش کند دست کم آنقدر فرصت بدهد تا لباسهایشان را جمع و جور کنند. پس از آن دوباره دچار ناراحتی عصبی شد، و شوهر او آن قدر وحشت کرده بود که کسی را به دنبال آقای دوناوان فرستادند، و آقای دوناوان وقتی بخانه رسید غوغائی در آن برپا بود. کالسکه دم در آماده بود که دختر عموی بیچاره مرا با خود از آنجا ببرد، و آنها دقیقاً داشتند خارج میشدند که همین آقا وارد شد، او می گوید، لوسی بیچاره آنقدر در شرایط بدی قرار داشت، که اصلاً قدرت راه رفتن نداشت. و نانی هم، حالش خیلی بد بود. من اعلام میکنم، اصلاً حوصله زن برادر شما را ندارم، از صمیم قلب و امیدوارم، بلای بزرگی بر سرش نازل شود _ خداوندا! اگر آقای ادوارد بیچاره این خبر را بشنود به چه حالتی دچار خواهد شد! وقتی که عشق انسان مورد اهانت قرار بگیرد! برای آنکه میگویند بی اندازه به لوسی علاقمند است. برای من تعجب آور نیست، اگر خیلی باو علاقمند باشد! _ و عقیده آقای دوناوان هم همین است. من و او در این مورد خیی با هم حرف زدیم، و بهتر از هم آنکه دوباره به خیابان هارلی برگشته، تا وقتی که به خانم فررارز هم اطلاع میدهند، کسی را به دنبال او فرستادند، برای آنکه زن برادر شما اطمینان داشت او هم دچار همان ناراحتی عصبی خواهد شد، و اگر او هم اینطور باشد، دیگر از دست من چه کاری ساخته است. دلم برای هیچ کدام از آنها نمی سوزد. من اقلاً توجهی به این خصوصیات مردم که راجع به پول و مقام جوش می زنند ندارم. هیچ دلیلی در این دنیا وجود ندارد که به خاطر آن لوسی و آقای ادوارد با هم ازدواج نکنند، چونکه یقین دارم خانم فررارز به خوبی از عهده مخارج پسرش برمی آید، و گرچه لوسی از خودش ثروتی ندارد، ولی بهتر از هر کسی میداند چگونه از هر جیزی بیشترین استفاده را فراهم کند، و باید اضافه کنم، اگر خانم فررارز فقط سالی پانصد پوند به پسرش بدهد، لوسی یک زندگی مرتبی درست خواهد کرد که به اندازه هشتصد پوند ارزش داشته باشد. در یک خانه روستائی مثل مال شما چقدر می توانند خوشبخت زندگی کنند _ یا کمی بزرگتر _ با دو تا مستخدم زن و دو مستخدم مرد، و من یقین دارم می توانستم یک آشپز برایشان پیدا کنم، برای آن که بتی من خواهری درده دارد، که برای آنها کاملاً مناسب بود.
در اینجا خانم جنینگز آرام گرفت، و از آنجا که النور فرصت کافیبرای اندیشیدن در این مورد داشت، قادر بود پاسخی مناسب، و دیدگاهی مناسبتر فراهم آورد، و در مورد بازتاب طبیعی آن احتمالات را منظور نماید. خوشحال از آنکه از توجه بیش از حد او نسبت بدان ماجرا سوءظنی ایجاد نگشته، و خانم جنینگز نیز تصور وابستگی او را به ادوارد برخود روا نداشته بود، ( زیرا خانم جنینگز از مدتها قبل امیدوار بود که حدس او درست باشد ) و بالاتر از همه النور خوشحال بود که، بیان آن داستان در غیاب ماریان صورت گرفته، احساس نمود که بدور از هرگونه آشفتگی آمادگی گفتگو کردن در مورد آن ماجرا را در خود مهیا می بیند، و موجبات و اظهار قضاوت، آنچنان که بدان اعتقاد دارد، با رعایت بی طرفی کامل نسبت به هر یک از طرفین را در خود فراهم آورد.
از آنجا که خانم جنینگز قادر به گفتگو در مورد موضوع دیگری نبود، النور بزودی فراهم نمودن زمینه های گفتگو با ماریان را الزاماً استنباط نمود. هیچ فرصتی برای آگاهی هرچه سریعتر او نباید تلف میشد، و بایستی حقیقت ماجرا برای او تشریح شده، پیش از آنکه با دیگران تماس حاصل نماید، رنج گوش فرا دادن را بخود پذیرفت، بدون آنکه هیچگونه احساس رسوائی ناشی از ناراحتی خواهرش را برملا سازد، یا آنکه رنجشی را نسبت به او ادوارد، از هر نوع که باشد بدل بگیرد. وظیفه النور بسی دشوار و دردناک می نمود. _ بایستی آنچه را که براستی تسکین دهنده عمده روح نابسامان خواهرش تلقی می شد دستخوش دگرگونی نماید، _ اظهار جزئیات آن ماجرای مربوط به ادوارد، همانگونه که النور شخصاً از آن هراس داشت، احتمالاً برای همیشه موقعیت خوب ادوارد را در نظر ماریان متزلزل میساخت، _ و آگاه ساختن ماریان از طریق تشابهی که برای هر دو آنها پیش آمده بود، که النور آنرا نیرومند می پنداشت، احتمالاً بازگشت تمامی آن ناامیدی ها را به ذهن او میسر میساخت. اما با همه ناخوشایندی که از آن وظیفه استنباط میشد، لزوم انجام آنرا گریزی نبود، و بنابراین براه افتاد تا آن وظیفه را به مرحله اجرا در آورد.
النور بی اندازه آرزو میکرد از احساسات خود مدد نجسته، و در تشریح مطلب چندان خودش را رنجدیده نشان ندهد، زیرا بیشتر از آن تسلط کامل بر اعصاب خو را به عنوان مقابله با خبر نامزدی ادوارد. نشانه ای تلقی میکرد که ماریان عملاً باید از آن مطلب را متوجه شود.
بیان ماجرا بسیار روشن و آسان می نمود، و گرچه ارائه آن بدون هیجان نمی توانست به وقوع بپیوندد، با اینحال تشنج شدیدی در پایان تشریح ماجرا بوجود نیامد، و ادون عمیقی ایجاد ننمود. _ آن حالت به شنونده مربوط می گشت، زیرا ماریان با وحشت گوش میداد، و گهگاه اشکی فرو می بارید.
اما ماریان برای مدتی ارزشی برای هیچ کس قائل نبود. در نظر او ادوارد ویلوف بای دوم را نمایان میساخت، و با خبری که النور باو داد، او ادوارد را بشدت دوست میداشت، و نمی توانست احساسی کمتر از خودش داشته باشد! لوسی استیل را، در مجموع بسیار بی وفا، و مطلقاً بی لیاقت می پنداشت که بتواند به چنان مرد با احساسی وابسته گردد. و ابتدا نمی توانست آنچه را که می شنید باور نماید، و پس از آن، با افسوس از آنهمه مهربانی های ادوارد را نسبت به النور یادآور شد. حتی طبیعی بودن آنرا در تصور خود راه نمی داد، و النور او را رها کرد تا نزد خود دریابد که چنان است، تنها با آنچه که گفته شده، تا شناخت بهتری از جنس مرد بر او فراهم آید.
نخستین مذاکرات او تا مرز بیان حقیقت ماجرای نامزدی پیش رفت، و تا مدت زمانی بهمان حال دوام داشت _ از آن پس احساسات ماریان دچار تزلزل گردید، و پایانی بر هرگونه نظم ویژگیهای آن نهاد، و تا مدتی بعد آنچه می توانست تحقق پذیرد فرو نشاندن پریشانی او، کاستن از هراس و خشم و ستیز او بود. نخستین سؤالی که از جانب او، بدنبال پی گیری جزئیات بعدی مطرح گردید، آن بود که،
" از چه موقع این واقعیت را فهمیدی النور؟ آیا خودش برایت نوشته بود؟ "
" از چهار ماه قبل مطلع شده بودم. از ماه نوامبر گذشته که لوسی برای نخستین بار به بارتون پارک آمد، به من اعتماد کرد و نامزدی اش را برایم شرح داد. "
با شنیدن این کلمات، چشمهای ماریان بطوری آثار شگفتی را نمایان ساختند، که لبهای او قادر به بیان آن نبود، پس از لحظه ای سکوت آمیخته با تعجب، اظهار داشت، " چهار ماه! _ در تمام مدت این چهار ماه میدانستی؟ " _
النور با اشاره سر تائید کرد.
" عجب! _ هنگامی که در بدبختی من به من کمک میکردی، در قلب خود با این درد میسوختی؟ _ و من ترا بخاطر خوشبختی سرزنش میکردم! " _
" آگاه شدن تواز وضع من برای خودت ضرر داشت. " _ یکبار دیگر ماریان با صدای بلند ندا داد، " چهار ماه! با این راحتی! _ با آن قیافه بشاش! _ چطور تحمل میکردی؟ " _ " با این اعتقاد که باید وظیفه ام را انجام بدهم. _ تعهد من در قبال لوسی، مرا وادار میساخت رازدار باشم. باو قول داده بودم بنابراین، بخاطر جلوگیری از هرگونه اشارتی، و بخاطر تعهد در قبال خانواده و دوستان خود، که هیچگونه نگرانی در وجود آنها نسبت به خودم ایجاد ننمایم، مقاومت کردم، زیرا نمی توانستم خودم را راضی به افشای آن بنمایم. "
ماریان بشدت دگرگون گشته بود. _
النور افزود، " اکثراً دلم میخواست حقیقت را برای تو و برای مادر بازگو کنم، و یکی دوبار هم کوشیدم، _ ولی بدون برملا ساختن اعتماد خود، نمی توانستم شما را متقاعد سازم. "
" چهار ماه! _ و با اینحال هنوز هم دوستش داشتی! "
" بله. اما فقط او نبود که دوستش داشتم، _ و آنگاه که آرامش فکری دیگران برایم گرامی می نمود، خوشحال بودم که آنچه را احساس می کردم از آنها پنهان داشته بودم، اکنون، میتوانم با اندک هیجانی بدان فکر کنم و از آن سخن بگویم. نمی خواستم به خاطر من رنجی بر تو هموار گردد، زیرا به تو اطمینان میدهم که خودم دیگر رنجی را بدوش خود نمی کشم. عوامل متعددی دارم که مرا استوار نگهمیدارد، بخاطر ندارم هیچکدام از ناامیدی های من بر اثر گستاخی های شخصی خودم خشمی را سبب شده باشند، و تا آنجا که امکان داشته بدور از هرگونه گستردگی نسبت به تحمل آنها کوشیده ام. من ادوارد را از هرگونه انحرافهای الزامی مبرا میدانم. برایش آرزوی خوشبختی میکنم، و تردیدی ندارم همواره وظایفش را بنحو مطلوبی به پایان می رساند، که اگرچه اکنون با تأسف هائی دمخور باشد، ولی سرانجام باید آنچنان شود که لوسی نیازی به احساس نداشته باشد، و آن پایگاهی است که هر چیز نیکوئی بر آن بنا خواهد شد. _ و بعد از همه آنها، ماریان، پس از آن همه فریفتگی که در یک وابستگی پیوسته و منفرد نهان است، و آنچه را که از خوشبختی میتوان مثال آورد که تماماً به هر شخص بخصوصی بستگی داشته باشد، بدان مفهوم نیست _ چندان مناسب نیست _ امکان ندارد بگونه ای دیگر باشد _ ادوارد باید با لوسی ازدواج کند، _ او با زنی ازدواج خواهد کرد که شخصیتش پائین تر و قوه ادراکش نصف هم جنس خودش میباشد، و گذشت زمان و کسب عادت باو خواهد آموخت تا فراموش نماید که هرگز زنی را بالاتر از او بخاطر داشته است. " _
ماریان گفت، " اگر طرز تفکر تو بدین صورت باشد، اگر از دست دادن آنچه که بیشترین ارزشها را داشت باین راحتی قابل جایگزینی باشد، قدرت استدلال تو، نیروی اتکاء به نفس تو، شاید خیلی عجیب باشد. من رسیدن آنها را به محدوده ی ادراک خودم نمی توانم درک کنم. "
" حرفهایت را می فهمم. _ خیال میکنی هیچ وقت احساسی نداشتم. _ ماریان، مدت چهار ماه، بدون آنکه امکان گفتگو با موجود جانداری را داشته باشم، با این افکار دست به گریبان بودم میدانستم هرگاه تو و مادر از آن باخبر شوید احساس بدبختی خواهید نمود، با این حال هیچ فرصتی برای فراهم نمودن زمینه گفتگو نیافتم. _ این ماجرا به من گفته شد، _ در حالتی از اجبار و توسط همین شخص، که نامزدی با سابقه او همه امیدهای مرا ویران کرد، و آنطور که خیال میکردم، همه ماجرا را در کمال پیروزی برایم شرح داد. _ بنابراین بایستی در برابر سوءظن او مقاومت میکردم، آنهم با تحمل رنج ناشی از دردی که به شدت بدان علاقمند بوده و در ظاهر قیافه بی تفاوت بدان می بخشیدم، _ و این فقط برای یکبار پیش نیامد، _ من از امیدها و شادی های او فراوان شنیده و همواره بایستی شاهد آنها می بودم. _ فهمیده بودم برای همیشه باید از ادوارد فاصله بگیرم، بدون آنکه حتی یک دلیل کوچک بتواند علاقه مرا در ارتباط با او کاهش دهد، _ هیچ دلیلی بر بی ارزش بودن او به اثبات نرسید، بهمین ترتیب هیچگونه نشانه ای بر آنکه بی تفاوتی او را نسبت به من اعلام نماید نیافتم. _ و همه این ها درست هنگامی بودجود آمد که همانطور که خودت هم می دانی، تنها بدشانسی من محسوب نمی گشت. _ اگر بتوانی مرا شایسته درک کردن و احساس کردن تصور کنی _ قطعاً ممکن است دریابی که تا حالا چه رنجی کشیده ام، ترکیب ذهنی ام را که تا این لحظه با توجه به ماجرای پیش آمده به این شکل کشانده، آن دلداری را که مشتاقانه بدان تن در داده ام، و تأثیر مداوم دردناک یک تلاش پی گیر بوده است، _ بخودی خود شکفته نگشته اند، _ در لحظه اول بخاطر رها نمودن روح من بوقوع نپیوستند _ نه، ماریان. _ سپس، اگر مقرر نمی گشت که خود را در محدوده ی سکوت محسوس ننمایم، شاید هیچ عاملی نمیتوانست مرا کاملاً حفظ نماید _ حتی در برابر صمیمی ترین دوستان خودم _ از گشودن دریچه بدبختی خود هراس داشتم. "
ماریان کاملاً مطیع شده بود. _
با صدای بلند گفت، " اوه! النور، کاری کردی که برای همیشه از خودم متنفر باشم. _ چه رفتار وحشیانه ای با تو داشتم! _ با تو، که تنها آرام کننده من بودی، که در طول تمام روزهای سخت برگشتگی من مرا تحمل کردی، که ظاهراً فقط بخاطر من کشیدن با رنج و درد را بر خود هموار می نمودی! _ آیا این سپاسگذاری من است؟ آیا این تنها پاداشی است که میتوانم برای تو فراهم کنم؟ _ برای آنکه خوبی های تو بر سر من فریاد می کشیدند، و من در تلاش آن بودم که آنها را باز پس گردانم. "
لطیف ترین نوازشها بدنبال آن اعتراف جریان یافت. با چنان شکلی از اندیشه که اکنون بدان دست یافته بود، که النور با هیچ زحمتی برای گرفتن هرگونه تعهدی روبرو نمیشد، و خواهش کرد ماریان، هرگز در گفتگو از آن ماجرا کوچکترین شکایت و ناراحتی در ظاهر خود نمایان نسازد، _ در برخورد با لوسی کمترین نشانه ای از عدم صمیمیت بروز ندهد، _ و حتی اگر فرصتی فراهم آید، حتماً به دیدار ادوارد بشتابد، بدون آنکه ذره ای از آن صمیمیت همیشگی او کاسته گردد. _ این ها امتیازهای برجسته ای بودند، _ ولی آنجا که ماریان احساس آسیب دیدگی می نمود، هیچ گونه غرامتی نمی توانست در نظرش جبران ساز باشد.
متعهد گشت که لیاقت ستایش را داشته باشد _ _ در تمامی آن گفتگوهائی که خانم جنینگز در مورد آن موضوع ترتیب میداد شرکت جست، بدون آنکه تغییری در ظاهر خود پدیدار سازد، یا عقیده ای از خود ابراز نماید، و سه بار شنید که می گفت، " بله، مادام." به تمجیدهای او از لوسی گوش فرا میداد و فقط از یک صندلی به صندلی دیگر پناه میبرد، و آنگاه که خانم جنینگز از صمیمیت ادوارد سخن میراند، برای او به قیمت گرفتگی بغض در گلویش تمام میشد. _ این چنین بهبودیها در جهت تقویت جسمی و روحی خواهر او، النور را از احساسی همانند خود انباشته می نمود.
صبح روز بعد نشانه چشم گیری ظاهر گردید و آن زمانی بود که برادر آنها، با قیافه ای متأثر آمده بود تا از آن واقعه دردناک سخن براند، و اخبار همسرش را برایشان بازگو نماید.
پس از آنکه در صندلی خود قرار گرفت، با وقار خاصی گفت، " تصور می کنم، آن ماجرای تکان دهنده ای را که دیروز در زیر سقف خانه ما کشف شد، شنیده باشید. "
همه آنها آگاهی خود را با اشاره سر ابراز داشتند، برای شروع صحبت لحظه دردناکی بود.
ادامه داد، " زن برادر شما رنج دردناکی را متحمل گشته است. خانم فررارز هم همانطور _ خلاصه صحنه بسیار بغرنج و پریشان کننده ای بوجود آمده _ ولی امیدوارم طوفانی که شروع شده بدون آنکه هر کدام از ما را بکام خود بکشد به آرامش ختم شود. بیچاره فانی! تمام دیروز را در ناراحتی عصبی بسر می برد، اما زیاد شما را نگران نمی کنم. دوناوان می گوید ناراحتی جسمی مهلکی وجود ندارد؟ وضع جسمانی او بد نیست، و از نظر فکری هم کسالتی مشاهده نمی شود. او با شکیبائی یک فرشته همه را تحمل کرده! از ظرفیت قلب خیرخواه او خارج بود، که این خانم های جوان را به خانه اش دعوت کرده بود، صرفاً بعلت آنکه تصور میکرد شایستگی بذل توجه را دارند، بی آزارند، دختران معصومی هستند، و هم صحبت های خوشایندی می باشند، در غیر این صورت هر دو ما دلمان میخواست شما و ماریان را دعوت کنیم که مهمان ما باشید، در حالی که دوست خوب شما، در آنجا بهمراه دخترش بود. و حالا این طور باید بما پاداش بدهند! فانی بیچاره با همان صمیمیت خاص خود می گوید، " از صمیم قلب آرزو میکنم ای کاش بجای آنها از خواهران تو دعوت می کردیم. "
در اینجا لب از سخن فرو بست تا از او تشکری بشود، که شد، و ادامه داد:
" هنگامی که برای اولین بار فانی موضوع را برای خانم فررارز بیچاره تشریح کرد، نمیدانید دچار چه عذابی شد، در حالیکه با خلوص نیت نقشه بسیار قشنگی برای ازدواج پسرش می کشید، آیا کسی میتوانست تصور کند در تمام آن مدت محرمانه با کس دیگری نامزد شده باشد! _ چنان سوءظنی هیچوقت به مغز آن خانم رسوخ نمی کرد! اگر از هرگونه تعلق خاطری در هر کجای دیگر اطلاعی به دست می آورد، قطعاً در آن زمینه نمی توانست باشد. او می گوید، " در آنصورت خودم را آسوده خاطر احساس می کردم. " تشنج کاملی باو دست داده بود. ما با هم تبادل نظر کردیم، که بهر حال چه کار باید بکنیم و سرانجام تصمیم گرفت بدنبال ادوارد بفرستد. او آمد. ولی از ماجراهای بعدی بسیار متأسفم. هرچه که خانم فررارز سعی کرد آن ماجرا بآخر برسد، هرچه با دلیل و برهان من خودم را وارد مذاکره کردم، و هرچه فانی التماس کرد، هیچ فایده ای نبخشید. وظیفه، علاقه، و همه چیز زیر پا گذاشته شد. هیچوقت ادوارد را تا این حد لجباز و اینهمه بی احساس ندیده بودم. مادرش نقشه های آزاد منشانه اش را برایش تشریح کرد، که اگر با دوشیزه مورتون ازدواج کند به مرحله تحقق میرساند، باو گفت که املاک نورفولک (Norfolk) را باو واگذار خواهد کرد که از مالیات معاف است و سالی یکهزار عایدی دارد، حتی با مأیوس شدن از آن پیشنهاد کرد، یکهزار و دویست پوند هم اضافه شود، و در مخالفت با آن، اگر باز هم باین ارتباط سطح پائین اصرار می ورزید، باو اعلام شد که قطعاً با مبلغ بسیار مختصری در کمال تنگدستی باید زندگی کند. از آن دو هزار پوند خودش هم باید صرفنظر کند، مادرش هرگز دیگر او را نخواهد دید، و هیچگونه کمکی دیگر به او نخواهد کرد، و اگر بخواهد با هرگونه ظاهر خوشایندی به هرگونه حرفه ای دست بزند، مادرش با تمام قدرت مانع پیشرفت او خواهد شد. "
در اینجا ماریان، با هیجانی ناشی از خشم، دستهایش را بهم زد و فریاد کشید، " ای خدای بخشنده! آیا امکان دارد! "
برادرش پاسخ داد، " خوب شاید تعجب کنی، که چنان لجاجتی میتواند در این گونه مجادله ها وجود داشته باشد. تعجب شما کاملاً طبیعی است. "
ماریان درصدد بود تا متقابلاً جوابی تحویل دهد، ولی تعهداتش را بخاطر آورد، و منصرف گشت.
او ادامه داد، " همه اینها در هر حال بی نتیجه بود. ادوارد زیاد حرفی نزد، ولی آنچه را که گفت، حالت بسیار مصممی داشت. هیچ عاملی نمی تواند موجب بهم زدن نامزدی او بشود. روی حرفخود ایستاده، و تا پای جان بر سر آنست. "
خانم جنینگز که دیگر قادر به ادامه سکوت خود نبود، با صمیمیتی آشکار فریاد کشید. " پس ادوارد مثل یک مرد شریف عمل کرده. معذرت میخواهم آقای دش وود، ولی اگر طور دیگری رفتار کرده بود، آنوقت من او را آدم پستی تصور میکردم. من تا حدودی مثل شما، از ماجرا خبر دارم، برای آنکه لوسی استیل عموزاده من است، و من اعتقاد دارم یکی از آن دخترهای خوب روی زمین است، و یکی از آن دخترهائی که لیاقت یک شوهر خوب را دارد. "
جان دش وود بشدت متعجب گشته بود، ولی خونسرد بود، بدور از برافروختگی، و هرگز اشتیاقی به پرخاشگری به هیچ کس نشان نمیداد، بخصوص آنهائی که از ثروتی بهره مند بودند. بنابراین بدون هیچگونه رنجشی به حرفهای او پاسخ گفت:
" من به هیچ وجه نسبت به افراد فامیل شما نظر بی احترامی ندارم مادام. هنوز هم عرض میکنم که خانم لوسی استیل، یکی از آن خانمهای با لیاقت است، ولی در شرایط فعلی که شما هم با خبر هستید، این همبستگی بایستی ناممکن باشد. و مبادرت به یک تعهد نامزدی مخفیانه با مرد جوانی که فرزند خانمی به آن ثروت سرشار می باشد شاید در مجموع اندکی نامعقول به نظر برسد. بطور خلاصه، من قصد ندارم در مورد رفتار اشخاصی که با شما نسبتی دارند خرده گیری نمایم، خانم جنینگز ما همگی برای او سعادت بی نهایت آرزو می کنیم، و برخورد خانم فررارز در همه این مسائل از چنان آگاهی کامل و محبت مادری سرچشمه گرفته است که بایستی مورد قبول قرار بگیرد. این برخورد آزادمنشانه و محترمانه بوده است. ادوارد خودش را از آن دایره بیرون کشید، و من نگران آن هستم که به سرنوشت بدی دچار شود. "
خانم جنینگز گفت، " بسیار خوب، آقا، و چگونه به پایان رسید؟ "
" متأسفانه باید بگویم، مادام، با حالتی بسیار ناخوشایند، ادوارد برای همیشه از نعمت حمایت مادر خود معزول شد، دیروز خانه او را ترک کرد، اما به کجا رفته باشد یا آنکه هنوز در شهر باشد، من اطلاعی ندارم، زیرا البته ما هیچگونه تحقیقی نمی توانیم انجام بدهیم. "
خانم جنینگز فریاد کشید، " جوانک بیچاره! من یقین دارم با کمال میل خانه و وسائل خودم را حاضرم در اختیارش بگذارم، و اگر او را ببینم همین حرفها را باو هم خواهم گفت و شایسته نیست در حال حاضر بخرج خودش زندگی کند، آنهم در مهمانخانه ها و مسافرخانه ها. "
قلب النور از چنان محبتی در جهت رفاه ادوارد پر از تشکر گشت، گرچه نمی توانست لبخندی برآن اقدام ارائه دهد.
جان دش وود گفت، " اگر مثل همه دوستانش فقط به درستی عمل کرده بود، احتمالاً حالا در شرایط مساعدی قرار می گرفت، و دیگر چیزی طلب نمی کرد. ولی با این صورت، دیگر از قدرت همه خارج شده و هیچکس کمکی به او نمی تواند بنماید. و در آنجا یک چیز برعلیه او شکل می گیرد، که اثر آن بایستی بدتر از سایر چیزها باشد _ مادر او تصمیم گرفته، که با یک نوع عکس العمل طبیعی، آن املاک را بیدرنگ به رابرت منتقل نماید، که در تحت شرایط خاصی به ادوارد باید تعلق می گرفت. "
خانم جنینگز گفت، " خوب، آن هم تلافی آن خانم. هر کسی بنوعی عکس العمل نشان میدهد. ولی من تصور نمی کنم اگر به جای او باشم یکی از پسرها را مستقل کنم، برای آنکه دیگری در برابر من قد علم کرده باشد. "
ماریان برخاست، و در اتاق به قدم زدن پرداخت.
جان دش وود ادامه داد، " آیا چیزی دردناک تر از آن میتواند برای یک مرد وجود داشته باشد که ببیند بردار کوچکتر او مالک املاکی گردد که بایستی به او تعلق می گرفت؟ لدوارد فلک زده! واقعاً دلم برایش میسوزد. "
با خروج بردار از اتاق خشم ماریان باوج خود رسید، و با شدت یافتن آن که به النور نیز سرایت نمود، و در برابر خانم جنینگز ضروری نمی نمود، همگی آنها در یک یورش انتقادی بر علیه آن گروه شرکت جستند.

 

فصل سی و پنج


اکنون بیشتر از دو ماه از اقامت خواهران دش وود در شهر می گذشت، و کم حوصلگی ماریان برای بازگشت همه روزه فزونی می گرفت. برای آب و هوا، آزادی، و سکوت و آرامش کوهستان. حسرت می کشید، و خیال می کرد اگر سرزمینی بتواند آرامش به او تقدیم نماید، قطعاً باید بارتون باشد. النور اشتیاقش کمتر از او بود، و فقط نمیخواست سریعاً عازم گردند، زیرا بخوبی از مخاطرات چنان سفر طولانی که، ماریان غافل از آنها بود آگاهی داشت. او در هر حال، بطور جدی افکار خود را متوجه جمع و جور کردن نمود، و قبلاً تشکرات خود را در قبال محبت های آن میزبانی که با همه سخنوری و خوش خلقی مانع عزیمت آنها میشد ابراز داشت. در آن هنگام برنامه ای مطرح بود، که بر اساس آن بازگشت آنها به منزل چند هفته دیگر به تأخیر می افتاد، و نظر النور بر آن قرار گرفت که چند هفته دیگر نیز بر طول اقامت خود بیافزایند. خانواده پالمر قرار بود در اواخر ماه مارس برای گذراندن عید پاک به منطقه کلولند (Cleveland) نقل مکان نمایند، و خانم جنینگز، دعوت بسیار دوستانه ای از طرف شارلوت دریافت داشت تا به اتفاق هر دو دوست خود بآنها ملحق شوند. این به تنهائی، نمی توانست برای جلب نظر دوشیزه دش وود کفایت نماید، _ ولی آنچنان توسط شخص آقای پالمر با نزاکتی خاص تحمیل گردید گوئی وظیفه خاص خود میدانست که با آن طرز سلوک مختص بخود در جهت برطرف نمودن ناراحتی های آن خواهر، او را وادار به پذیرش آن دعوت بنماید.
آنگاه که به ماریان گفت که چه انجام داده، عکس العمل نخستین او بهرحال، چندان مساعد بنظر نمی رسید. با هیجان شدیدی فریاد کشید، " کلولند! نه، من نمی توانم به کلولند بروم. "
النور بآرامی گفت، " فراموش کردی که موقعیت چندان... که در حوالی آن ... "
" ولی در منطقه سامرست شایر است _ من نمی توانم به سامرست شایر بروم. _ آنجا جائیکه می خواستم بروم... نه، النور، از من انتظار نداشته باش بآنجا بروم. "
النور در صدد مباحثه روی قواعد متداول فائق آمدن، بر آن احساسات نبود، _ او فقط می کوشید آنها را با سایر عوامل درهم آمیزد، _ و بنابراین بعنوان معیارهائی که زمان بازگشت او را به مادر عزیز تعیین نماید ارائه میداد، که بی صبرانه مشتاق دیدارش بود، در شرایطی مطبوع تر، آرامتر، که هر نوع تدبیری می توانست بدور از هرگونه تأخیری بدان تحقق ببخشد. از کلولند، که چند مایل بیشتر به بریستول فاصله نداشت، تا بارتون یک روز طول می کشید، گرچه برای یک روز سفری طولانی به حساب می آمد، و امکان آن وجود داشت که مستخدم مادر آنها به دنبالشان آمده و آنها را به منزل همراهی نماید، و از آنجا که اقامت آنها در ناحیه کلولند یک هفته بیشتر به درازا نمی کشید، امکان آن وجود داشت که از حالا تا سه هفته بعد در منزل خود باشند. بدلیل علاقه شدید ماریان به مادر، با اندک مشکلاتی، آن تدبیر بایستی موفق میشد، بی خبر از تصور اهریمنی که بر او سایه افکنده بود.
اندکی پس از آن، کلنل براندون به النور گفت، " خبر ناخوشایند مربوط به محرومیت دوست شما آقای ادوارد فررارز را از خانواده اش شنیده ام، بطوریکه اگر درست متوجه شده باشم، بخاطر خودداری از برهم زدن نامزدی خود با یک خانم جوان شایسته، کاملاً از طرف آنها طرد شده است _ آیا درست شنیده ام؟ _ همین طور است؟ " _
النور باو گفت که صحیح است.
با احساسی تأسف انگیز پاسخ داد، " ظالمانه است، ظلمی بیجا، بخاطر ایجاد جدائی، یا تلاش برای جدائی، دو جوانی که از مدتهای طولانی به یکدیگر وابسته وابسته شده اند، بسیار وحشتناک است _ خانم فررارز نمیداند چه عواقبی احتمالاً پیش خواهد آمد _ نمیداند که احتمالاً به کدام مسیری پسرش را سوق میدهد. دو سه بار آقای فررارز را در خیابان هارلی دیده بودم، و خیلی از او خوشم آمد. از آن مردهای جوانی نیست که در یک مدت کوتاه بتوان با او رابطه صمیمانه ای برقرار کرد، ولی من آنقدر از او خوشم آمده، که برایش آرزوی موفقیت میکنم، و بعنوان یکی از دوستان شما، باز هم برایش آرزوی موفقیت میکنم. شنیده ام که باید دستورات را اجرا کند. ممکن است از شما خواهش کنم باو اطلاع بدهید، خانه ی روستائی ناحیه دلافورد، که بتازگی خالی شده، و آنطور که پست امروز به من خبر داد، اگر بنظر او بتواند مورد قبولش قرار بگیرد، در اختیار او میباشد _ ولی شاید، شرایط نامساعدی اکنون حاکم باشد و شاید تردید در آن نامربوط بنظر برسد، فقط آرزو میکنم که برایش ارزشمند باشد. _ آنجا فقط یک بخش کوچک است، ولی اخیراً سکنه پیدا کرده، اطمینان دارم سالی بیش از 200 درآمد ندارد، و گرچه قابل توسعه یافتن، ولی می ترسم با چنان مبلغی نتواند درآمد آرامش بخشی تأمین نماید. بهرحال، با توجه باین شرایط، شادی من از تقدیم هدیه ای به او، بسیار عظیم خواهد بود. لطفاً از طرف من به او اطمینان لازم را بدهید. "
حیرت النور از این فداکاری حدی نداشت، آیا کلنل براستی چنان پیشنهادی را بدست النور انجام میداد. افتخاری که تا دو روز قبل فقط یک امید بی معنی برای ادوارد تلقی میشد، از پیش برای او آماده شده بود تا ازدواج نماید، _ و او، بیشتر از همه مردم این جهان، مصمم به بخشش آن بود! _ احترام او به خیر خواهی، و سپاسگذاری او در قبال رابطه دوستی خالص، که آن هر دو با این اقدام کلنل براندون بطور برجسته ای می درخشید، بشدت به چشم میخورد، و با حرارتی بی مانند متجلی شد. النور از صمیم قلب از او تشکر نمود، از اصول و تمایلات ادوارد با آن ستایشی که آنها را می شناخت و لیاقتش را داشتند صحبت کرد، و قول داد آن مأموریت را با کمال میل پذیرا گردد، و در صورتیکه آن اشتیاق واقعاً چنان مأموریتی را براستی مورد پسند دیگری قرار دهد. ولی در همان هنگام، نمی توانست از آن تصوری دوری گزیند که هیچکس مثل او توانائی انجام دادن آنرا بدان نیکوئی نخواهد داشت. آن مسئولیتی بود کوتاه مدت، که ادوارد را در پذیرش آن از النور مدیون میساخت، و او بسیار خوشحال میشد اگر از خود اثری بروز نمی داد، ولی کلنل براندون، با توجه به انگیزه هائی بهمان نسبت ظریف، بهمان گونه خود را کنار می کشید، و هنوز ابراز امیدواری می نمود تا از طریق النور تحقق پذیرد، که _ در هر صورت بیش از آن اعتراضی از جانب النور مطرح نگردید. النور میدانست که ادوارد، هنوز در شهر اقامت دارد، و خوشبختانه آدرس او را از دوشیزه استیل دریافت نمود. النور بنابراین می توانست مسئولیت با خبر ساختن ادوارد را در طول روز به عهده بگیرد. پس از آن موافقت، کلنل براندون شروع به برشمردن مزایای برخورداری از چنان همسایه محترم و پسندیده ای را نمود، و سپس بدانجا رسید که با کمال تأسف اظهار داشت، که آن خانه کوچک و تا حدودی نامرتب است.
النور گفت، " نمی توانم تصور کنم که کوچکی یک خانه بتواند از آرامش آن بکاهد، زیرا باندازه ابعاد خانواده آنهاست. "
کلنل براندون از آن جمله مطمئن شد که ازدواج آقای فررارز بعنوان یک نتیجه قطعی از مسائل جاری فعلی میباشد، زیرا او تصور می نمود ممکن باشد امرار معاش در دلافورد بتواند از محل درآمد آنجا تأمین گردد، و هر کسی که آن گونه طرز زندگی نظیر او را داشته باشد با آن مشکل روبرو خواهد شد _ و چنین گفت:
" این بخش کوچک فقط میتواند برای راحتی آقای فررارز به عنوان یک مرد مجرد مورد استفاده قرار بگیرد، با شرایط آنجا نمی تواند ازدواج نماید، متأسفم بگویم حمایت من در همین جا به پایان میرسد، و علاقه من بیش از آن اجازه نمیدهد. اگر در هر حال هرگونه فرصت پیش بینی نشده ای در اختیار من باشد که بتوانم در اختیار او قرار بدهم، باید دیدگاه دیگری نسبت به او داشته باشم، خیلی دلم میخواهد اگر از آن به بعد هم مثل همین حالا هر کاری از دستم برآید صمیمانه برایش انجام دهم. آنچه در حال حاضر انجام میدهم، در واقع چیزی نیست، زیرا فقط بعنوان وسیله ای برای رسیدن به هدفی که دنبال می نماید تلقی می شود، و آن تنها هدف خوشبختی است. ازدواج او هنوز بهتر است مدتی به تعویق بیفتد، _ دست کم متأسفانه ظاهراً نمی تواند در آینده نزدیک تحقق یابد. "

 

فصل سی و شش


از کجا باید آغاز می نمود _ در یادداشت خود به ادوارد چگونه مقصود خود را بروی کاغذ منعکس میکرد، در این هنگام تمامی توجه او را بخود مشغول کرده بود. آن ارتباطات ویژه ای که میان آنها برقرار گشته بود، از چنان ویژگی خاصی برخوردار بود که نسبت به هرکس دیگری در دنیا مشکل تر احساس میشد، ولی النور هم از زیاد گفتن و هم از کم گفتن از هر دو به یک نسبت وحشت داشت، و روی کاغذ خم شده و می اندیشید، قلم در دستش بود، تا آنکه ادوارد خودش با ورود خود رشته آن افکار را درهم شکست. آمده بود تا کارت خداحافظی را به آنها برساند.
النور، در میان آن حیرت خود، بخود تبریک گفت، که در هر حال با اشکالی که در نوشتن نامه برای بیان مقصود خود میتوانست روبرو باشد، دست کم اظهار آن صحبت هائی که در صدد انتقال به ادوارد بطور شفاهی فراهم آمده، و با ورود دیدار کننده او، تقلای شدیدی بخرج نداد تا مطلب را بیان دارد. پیدایش ناگهانی ادوارد تعجب و اختلال درونی شدیدی را در وی ایجاد نمود. از آن موقعی که موضوع نامزدی او بر سر زبانها جاری گشته بود دیگر موفق به دیدار ادوارد نشده بود، و از این رو نمیدانست که او هم از ماجرا باخبر گشته است، که ، با آگاهی از آنچه النور در اندیشه آن، و آنچه در صدد بیان آن، برای چند لحظه ای وی را شدیداً دستخوش ناراحتی نموده بود. ادوارد نیز شخصاً پریشان احوال، و هر دو در شرایطی بسیار دگرگون و آشفته نشستند. _ اگر هم بخاطر ورود سرزده به اتاق او پیش از آنکه به دیگران سری بزند، پوزش خواسته باشد یا نه، اصلاً یادش نمی آمد، ولی مصمم بر آنکه جانب احتیاط از دست نداده باشد، بمحض آنکه توانائی شروع گفتگو را در خود احساس نمود، پس از آنکه نشست. در قالب یک عذرخواهی لب به سخن گشود.
گفت، " بسیار متأسف میشدم اگر بدون دیدار شما و خواهرتان لندن را ترک میکردم. بخصوص آنکه عمدتاً برای مدت مدیدی خواهد بود _ احتمال نمی رود در آینده نزدیک افتخار دیدار مجدد شما را داشته باشم. فردا به آکسفورد میروم. "
النور که بر خود مسلط گشته، و مصمم شده بود هرچه زودتر مطلبی را که آن همه تفکر نموده بیان دارد، گفت، " بدون آنکه دعای بدرقه راه ما را دریافت بدارید، حتی اگر شخصاً قادر به ابراز آن نبودم. مطلبی بسیار بااهمیت را که میخواستم از طریق مکاتبه به شما اطلاع دهم از این فرصت استفاده کرده و در حضور شما اعلام می نمایم. من مأموریت یافته ام تا موضوعی بسیار خوشایند را بشما خبر بدهم. " ( سریعتر از همیشه، همچنانکه صحبت میکرد، نفس می کشید. ) " کلنل براندون، که درست ده دقیقه پیش از شما باینجا آمده بود، از من درخواست نمود باطلاع شما برسانم، با توجه به دستوری که برای شما صادر گردیده، برای او بسی باعث خوشوقتی است که امرار معاش در دلافورد را به شما پیشنهاد نماید، که هم اکنون بدون تصدی است، و فقط آرزو میکرد می توانست بیشتر از اینها برای شما قدمی بردارد. بمن اجازه بدهید از داشتن دوستی چنان محترم و خوش طینت به شما صمیمانه تبریک بگویم، و با او در این پیشنهاد همصدا شوم _ سالی در حدود دویست پوند _ رقم بسیار ناقابلی است، و باین ترتیب شما را قادر خواهد ساخت بعنوان یک تثبیت وضعیت اضطراری قدم مؤثری برای خود بردارید _ بطور خلاصه، شاید باین ترتیب زمینه های خوشبختی شما فراهم آید. "
آنچه را که ادوارد احساس می نمود، نمی توان انتظار داشت که هیچ انسان دیگری بتواند آنرا بیان دارد، همانگونه که خود نیز قادر به بیان آن نبود. در کمال بهت زدگی، باین پیشنهاد بسیار غیرمنتظره، بسیار غیرقابل پیش بینی توجه کرد و بشدت به هیجان درآمده بود ولی فقط به ذکر این کلمات قناعت نمود _
" کلنل براندون! "
النور، یکبار دیگر با تسلط بر افکار خود، ادامه داد، " بله، کلنل براندون درصدد اثبات حسن نیت خود به آنچه که اخیراً اتفاق افتاده میباشد _ زیرا این شرایط ظالمانه ای است که در قبال رفتار شما از طرف خانواده به شما تحمیل شده _ مطلبی است که، یقین دارم، ماریان، من خودم، و هه دوستان شما باید خود را در آن سهیم بدانند، و در عین حال بعنوان دلیلی برای بزرگ داشتن شخصیت والای شما، و تأیید ویژگیهای خاص شخصیت شما در پیش آمد فعلی تلقی می گردد. "
" کلنل براندون بمن زندگی می بخشد! _ آیا واقعاً امکان دارد؟ "
" خصومتی که نسبت به شما روا داشته اند، شما را از استنباط هرگونه رابطه دوستی در هر کجای دیگر بسیار حیرت زده کرده است. "
با یک آگاهی ناگهانی، اظهار داشت، " نه، نباید آنرا در وجود شما پیدا می کردم، برای آنکه نمی توانم خوبی شما را نادیده تلقی کرده باشم من به شما مدیونم. _ آنرا درک می کنم _ اگر قادر بودم ابراز میداشتم _ اما، همانطور که خودتان خوب میدانید، من سخنران نیستم. "
" خیلی اشتباه می کنید. به شما اطمینان میدهم که شما تماماً، یا دست کم تقریباً، به شایستگی های خودتان مدیون هستید، و کلنل براندون بر آن وقوف کامل دارد. من اصلاً در ارائه آن پیشنهاد دخالتی نداشتم. حتی باخبر هم نبودم، تا آنکه به من اطلاع داد، آن امکانات در آنجا بلاتصدی است، هرگز هم تصورش را نمی کردم که در آنجا آن فرصت را بتواند برای شما پیشکش نماید. فقط بعنوان یکی از دوستان خودم، و خانوده ام، شاید _ براستی قبول نمایم. او از تقدیم آن به شما بی نهایت خوشحال خواهد شد، اما حرفم را قبول کنید، که شما هیچگونه دینی بمن ندارید. "
واقعیت او را ملزم نمود تا برخی نکته های کوچک را عملاً اظهار نماید، ولی در عین حال اکیداً نمیخواست به عنوان خیرخواه ادوارد جلوه نماید، و از این رو، با تردید آنرا اطلاع داد که، شاید آن سوءظن را که اخیراً در ذهن او ایجاد گشته بود، به اثبات نرساند. مدتی اندک را ادوارد به تفکر سپری ساخت، النور لب از سخن بسته بود، _ سرانجام، و گوئی که در قالب یک کوشش، ادوارد گفت، " کلنل مردی بسیار ارزشمند و قابل احترام است. همواره از محسنات او فراوان شنیده بودم، و میدانم برادر شما احترام عمیقی برای او قائل میباشد. بی تردید انسان بس فرزانه ای است، و رفتار او دقیقاً بر ویژگیهای یک مرد محترم و برجسته منطبق است. "
النور در جواب گفت، " من اطمینان دارم. با ارتباطی عمیق تر واقعاً او را همانطور خواهید یافت، بویژه آنکه همسایه مجاور یکدیگر خواهید شد، بسیار بااهمیت است که او از همه این ویژگیها برخوردار می باشد. "
ادوارد پاسخی نداد، ولی آنگاه که النور سربرگرداند، نگاهی جدی بسمت او افکند، آنچنان با محبت، آنچنان بدوراز شادی، گوئی درصدد اظهار آن است که، او از حالا به بعد شاید ترجیح میدهد که فاصله زیادی از آنها بگیرد.
اندکی بعد، درحالی که از صندلی خود برمی خاست، گفت، " تصور میکنم، منزل کلنل براندون در خیابان سنت جیمز (saint James) قرار داشته باشد. "
النور شماره منزل کلنل براندون را به ادوارد یادآور شد.
" در اینصورت باید عجله کنم، و آن تشکرات خود را که شما از پذیرش آن خودداری می کنید. شخصاً تقدیم حضورش بنمایم، برای آنکه به او اطمینان ببخشم که از من _ یک انسان، و یک مرد بسیار خوشبخت بوجود آورد. "
النور پیشنهادی برای معطل کردن او ننمود، و آنها از یکدیگر جدا شدند، بآن اطمینان خالصانه ای که النور برای بهبودی وضع او در هر شرایطی آرزوی موفقیت می نمود، برای او، که وسیله کوشش هایش بهمان مرحله مورد نظرش دست یابد.
با خروج او و بسته شدن در پشت سر او، النور بخود گفت، " آنگاه که دوباره او را ببینم، او را در قالب شوهر لوسی خواهم دید. "
و با این پیش بینی دردآلود نشست تا گذشته را مرور نماید، آن کلمات را بخاطر آورد و کوشید تا تمامی آن عواطف ادوارد را بفهمد، و بدیهی است که با نگرانی آن خاطرات را مجسم نماید.

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0



بخش نظرات


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

تبلیغات



ورود کاربران


عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

موضوعات مطالب


درباره ما

    دریــــــــای رمــــ❤ـــــان
    سلام به همه ی دوستای عزیزم سایت دریای رمان از آذر ماه 1392 فعالیت خودشو به منظور آرامش و رفاه رمان خوان ها برای خواندن رمان در سایتی با سرعتی بالا فعالیت خودشو آغاز کرده و امیدوار است که هر روز با جلب رضایت خواننده های سایت کیفیت سایت هم بالا رود با تشکر مدیریت

آمار کلی سایت

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 748
    کل نظرات کل نظرات : 511
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 5
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 846

    آمار بازدید آمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 130
    باردید دیروز باردید دیروز : 2,089
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 18
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 169
    بازدید هفته بازدید هفته : 2,219
    بازدید ماه بازدید ماه : 42,074
    بازدید سال بازدید سال : 235,800
    بازدید کلی بازدید کلی : 4,925,967

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آِ ی پیآِ ی پی : 54.221.9.6
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :


نظرسنجي

    نظرتون در باره ی سایت دریای رمان چیه؟






امکانات جانبی

    پربازدیدترین مطالب