close
تبلیغات در اینترنت
13.حس و حساسیت : sense and sensibility
چهارشنبه 30 آبان 1397

دریــــــــای رمــــ❤ـــــان

جدیدترین مطالب

جستجوگر پیشرفته سایت





تبلیغات ویژه

سایت اسکینک دات آی آر

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

loading...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 166 diyana
0 145 diyana
0 168 diyana
0 147 diyana
0 152 diyana
0 161 yalda


رمان  حــس و حــساسـیـت ( دلباخته )

 

نویسنده : جین آستین

 

قسمت سیزدهم

فصل سی و هفت


ادوارد پس از ابراز تشکر به کلنل براندون، بسوی خوشبختی خود در کنار لوسی شتافت، و چنان بود که خود را به ساختمان بارت لت رساند، که لوسی در آنجا موجبات اطمینان خاطر خانم جنینگز را، که روز بعد برای احوال پرسی و عرض تبریک بنزد او رفته بود، فراهم آورد، بطوریکه او ادوارد را هرگز قبل از آن بدانگونه، با نشاط و سرحال ندیده بود، شادی لوسی و روحیه او، دست کم بسیار اطمینان یخش می نمود، و با خانم جنینگز که از صمیم قلب زندگی راحت و آسوده ای را در دلافورد برای آنها آرزو میکرد هم آوا گشته بود. در عین حال آنچنان آن فداکاری نسبت به ادوارد خود را مدیون النور احساس می نمود که از دوستی و محبت او و حق شناسی در ازای صمیمیت او برای هر دو آن ها سخن می گفت، و آماده بود که تمامی آن تعهدات را در قبال آن دو نفر بپذیرد، و آشکارا اظهار داشت که هیچگونه کوششی برای آنها چه در حال حاضر و چه در آینده هرگز از جانب دوشیزه دش وود وی را دچار تعجب نخواهد ساخت، زیرا او اعتقاد داشت که النور قادر بانجام تمامی آن چیزهائی است که در دنیا ارزشمند جلوه می نماید. اما در مورد کلنل براندون، نه تنها آن آمادگی را احساس می نمود که وی را به عنوان یک موجود مقدس پرستش نماید، بلکه بالاتر از آن براستی نگران آن بود که چگونه میتوان پاسخ آن محبت های را ادا نمود، نگران آنکه آن فداکاری را حدی بر آن متصور نیست، و مخفیانه برآن شد در دلافورد، تا آنجا که میسر بود، برای مستخدم های او، برای کالسکه او، برای گاوهای او، و برای مرغداری او از هر اقدامی فروگذار ننماید.
اکنون یک هفته از دیدار جان دش وود به منزل واقع در خیابان بارک لی می گذشت، و از آنجا که از آن زمان به بعد هیچگونه اطلاعی از تمایلات همسر وی به آنها نرسیده بود، النور رفته رفته لزوم سرکشی و احوال پرسی از آنها را در خود احساس می نمود. _ در هر حال الزامی بود، که نه فقط با تمایلات درونی وی در تضاد، بلکه از پشتگرمی سایرین نیز مایه ای نمی توانست بخود بپذیرد. ماریان که شخصاً تمایلی بدان دیدار نشان نمی داد، مصراً از رفتن خواهرش نیز ممانعت بعمل آورد، و خانم جنینگز، گرچه کالسکه او همواره در خدمت النور، ولی آنچنان از خانم دش وود بیزار گشته، که حتی کنجکاوی او هم نمی توانست دلیلی بر کشف احوال او پس از بهبودی از بیماری گردد، و علاقه شدید او به ادوارد نیز موجبی شد تا نتواند یکبار دیگر همراه النور عازم آنجا شود. نتیجه آن شد که النور به تنهائی رهسپار ملاقات آنها گردید، زیرا هیچکس کوچکترین تمایلی ابراز نداشت، و آن خطر رویاروئی با زنی را که هیچکسی حاضر به معاشرت با او نبود، به خود پذیرفت.
خانم دش وود اطلاع داده بود که در منزل نمی باشد، ولی پیش از آنکه کالسکه بتواند از برابر خانه آنها دور بزند، شوهرش ناگهان از منزل بیرون آمد. از دیدن النور اظهار خوشحالی نمود، باو اطلاع داد در همان لحظه عازم دیدار ساکنان خیابان بارک لی بوده، و با او اطمینان داد که فانی از دیدن النور خوشحال خواهد شد، و بداخل دعوتش نمود.
از پله ها بالا رفته وارد سالن پذیرائی شدند _ کسی آنجا نبود.
گفت، " مثل آنکه فانی در اتاق خودش میباشد _ حالا میروم پیش او، زیرا یقین دارم هیچ مانعی در دنیا برای دیدار او از تو وجود ندارد _ واقعاً وجود ندارد. حالا، بخصوص هیچ دلیلی وجود ندارد _ ولی در هر حال، تو و ماریان خوشحالی بزرگی برای ما هستید. _ چرا ماریان نیامد؟ "
النور بهانه ای تراشید.
گفت، " از اینکه تنها بدیدن ما آمده ای متأسف نیستم، برای آنکه حرف های زیادی هست که باید بتو بگویم _ این موضوع پیشنهاد کلنل _ یعنی حقیقت دارد؟ _ آیا راستی راستی آنرا به ادوارد بخشیده است؟ _ دیروز اتفاقی از آن باخبر شدم، و میخواستم عمداً نزد شما بیایم و سؤال کنم. "
" کاملاً حقیقت دارد. "
" واقعاً ! _ خوب، اصلاً باور کردنی نیست! _ بدون آنکه نسبتی با او داشته باشد! بدون وجود ارتباطی میان آن دو! _ و آن جا و مکان با آن قیمت! _ چقدر می ارزد؟ "
" تقریباً سالی دویست پوند. "
" بسیار خوب _ و در مورد هدیه بعدی برای زندگی کردن در آن محل _ فرض کنیم مستأجر قبلی آدم بیمار و مسنی بوده، و در نظر داشته هرچه زودتر آنجا را تخلیه نماید _ احتمالاً شاید بتوان گفت که یک هزار و چهارصد پوند ذخیره داشته. و از کجا معلوم که قبل از مرگ همین آدم آن موضوع حل و فصل شده باشد؟ _ در واقع حالا برای فروش آن خیلی دیر شده. ولی مردی با ادراک مثل کلنل براندون! _ تعجب می کنم مردی با آن بی احتیاطی در زمینه ای باین پیش پا افتادگی، باین طبیعی، از آن آگاه نباشد! _ خوب، کاملاً یقین دارم که تقریباً در شخصیت هر انسانی مقدار زیادی موارد ناهماهنگ پیدا می شود. در هر حال، تصور می کنم _ با اندک تفکر بیشتری احتمالاً داستان از این قرار باشد. ادوارد فقط تا زمانی آن تأسیسات را به عهده خواهد داشت که آن پیرمردی که کلنل آنجا را به او فروخته، در قید حیات باشد. _ آی، آی، واقعیت همین است، باور کن.
لنور در هر صورت جداً نظر او را مردود شمرد، و با افزودن آنکه شخصاً آن مأموریت را از طرف کلنل براندون در قبال ادوارد پذیرفته، و بنابراین بایستی شرایط بخشش آنرا استنباط می نمود، برادرش را ملزم به پذیرش عقاید خود نمود.
پس از شنیدن همه توضیحان النور، فریاد کشید، " باور کردنی نیست! انگیزه کلنل در این مورد چه میتواند باشد؟ "
" انگیزه ای بسیار ساده _ کمک به آقای فررارز. "
" خوب، خوب، کلنل براندون هر کسی که باشد، ادوارد مرد خوشبختی است! _ در هر حال از این موضوع حرفی به فانی نزن، برای آنکه گرچه تاحدودی او را دلداری داده، و او بخوبی این پیشامد را تحمل میکند، _ ولی بیشتر از آن اگر صحبت شود ناراحت خواهد شد. "
النور در اینجا بخوبی ملاحظه میکرد، که فانی در کمال پرروئی، ثروت قابل توجه برادرش را تصاحب نموده، که هرکدام از آنها یعنی هم او و هم فرزندش بدون آن به فلاکت می افتادند.
در حالیکه لحن صدای او حاکی از بیان موضوع بسیار با اهمیتی بنظر میرسید، با صدای آهسته ای گفت، " خانم فررارز در حال حاضر هیچگونه خبری از این موارد ندارد، و من تصور میکنم بهتر باشد تا سر حد امکان از نظر او پنهان بماند. _ نگران آن هستم که با ازدواج آنها، موضوع به گوش او برسد. "
" ولی چرا باید چنین احتیاطی رعایت شود؟ اگرچه گمان نمی کنم خانم فررارز ذره ای رضایت پیدا کند اگر بفهمد که فرزندش باندازه کافی برای تأمین مخارج خود درآمد دارد، _ این که اصلاً جای تردید ندارد، _ با این حال، برای چه پس از رفتار اخیر خود، نباید از آن باخبر شود؟ _ او با پسرش رفتار نامعقولی انجام داد،برای همیشه اخراجش کرد. و همه آن کسانی را که نفوذی در آنها داشت، وادار نمود مثل او از ادوارد روی برگردانند. قطعاً، پس از این اقدام، نمی توان از او انتظار داشت لیاقت بهره مندی از خوشحالی و یا ناراحتی پسرش را داشته باشد _ او حق ندارد در آنچه که به ادوارد مربوط میشود مداخله کند _ او نباید آنقدر ضعف از خود نشان میداد که از یک طرف ادوارد را از خود براند، و از طرف دیگر مهر مادری را پیشه خود سازد! "
جان گفت، " آه. النور، استدلال تو بی نظیر است، ولی این استدلال بر پایه طبیعت انسانی قرار ندارد. هنگامی که سرنوشت نافرجام ادوارد عملی شود، با توجه به وابستگی او به مادر خود، شرایط آنچنان است که گوئی هرگز او را از خود جدا نساخته است، و بنابراین هر کدام از عواملی که بروز آن پیش آمد را شدت بخشیده باشد، بایستی از نظر مادر او تا حد امکان مخفی بماند. خانم فررارز هرگز فراموش نخواهد کرد که ادوارد پسر او است. "
" از شما تعجب می کنم، خیال میکردم در این لحظه باید عقل از سرش پریده باشد. "
" قضاوت اشتباهی نسبت باو داری. خانم فررارز، یکی از دلسوزترین مادرهای روی زمین است. "
النور ساکت بود.
پس از مکث کوتاهی، آقای دش وود گفت، " حال این فکر در سر ما جای گرفته که رابرت با دوشیزه مورتون ازدواج کند. "
النور با خنده ای بر آن لحن قاطع و استوار برادر خود، به ملایمت پاسخ داد،
" بنظر من، آن خانم، هیچ گونه حقی برای دخالت در این موضوع ندارد. "
" حق دخالت! _ چطور میتوانی؟ " _
" من فقط مقصودم آن است که، با توجه به لحن گفتار شما به نظر من، برای دوشیزه مورتون همان کافی است که بخواهد با ادوارد ازدواج کند یا با رابرت. "
" قطعاً، فرقی وجود نخواهد داشت، برای آنکه رابرت در حال حاضر از هر نظر پسر ارشد تلقی میگردد، و در مورد سایر مسائل، هر دو آنها جوانهای خوبی هستند، من نمی توانم یکی را بر دیگری ترجیح دهم. "
النور بیش از آن سخن نگفت، و جان هم تا لحظاتی بعد سکوت اختیار کرده بود. باین ترتیب رشته تفکرات او به پایان آمده بود.
با مهربانی دست خواهر را گرفت، و با لحن آهسته ای در گوش او گفت، " راستی یک موضوع دیگر، خواهر عزیزم، من به تو اطمینان میدهم _ و قطعاً عمل خواهم کرد، برای آنکه میدانم ترا باید خوشحال نماید. برای تفکر در این زمینه دلائل خوبی دارم _ در واقع از منابع معتبر کسب کرده ام، در غیر این صورت تکرار نمی کردم، زیرا صحبت از آن اشتباه بزرگی تلقی میشد _ اما آنرا از معتبرترین منابع بدست آورده ام _ نه فقط آنکه دقیقاً از شخص خانم فررارز شنیده باشم _ ولی از دخترش، و از او کسب کردم _ که بطور خلاصه، هرچه مقاومت در مقابل آن ارتباط قطعی _ متوجه حرفم میشوی _ برای خانم فررارز خیلی اهمیت دارد، باندازه نصف رنجشی که پیش آمده نیز نمی باشد. من بی نهایت خوشحال شدم که شنیدم خانم فررارز چنان بذل توجهی دارد _ دانستن آن یک عامل قدردانی بزرگ برای همه ما است. او می گفت، " به هیچ وجه قابل مقایسه نمی باشد که آن دو نفر چه عمل ناشایستی مرتکب شدند، و او خیلی خوشحال میشد که حالا مسائل را پیچیده تر و خراب تر نکنند. " ولی در هر حال، این حرفها دیگر جای سؤال ندارد _ دیگر نباید بآنها فکر کرد و نه باید ذکری بمیان آورد _ همانطور که خودت هم از وابستگی ها اطلاع داری _ هرگز نمی تواند باشد _ آنچه که گذشته، گذشته. اما من خیال می کردم که باید این را بتو بگویم، برای آن که میدانستم خیلی از آن خوشحال خواهی شد. نه به آن خاطر که دلیلی برای تأسف داشته باشی. النور عزیز من : هیچ تردیدی در آنکه بخوبی رفتار کرده ای وجود ندارد _ کاملاً خوب بود، شاید، همه جوانب در نظر گرفته شده بود. آیا اخیراً کلنل براندون را دیده ای؟ "
النور باندازه کافی گوش فرا داده بود. اگر بنا نبود که غرور خود را خشنود سازد، و اهمیت باطنی اش را تعالی دهد، خود را به خشم در می آورد و ذهنش را انباشته می ساخت، _ بنابراین خوشحال بود که بر خود تسلط داشت و لزوم پاسخ بیشتر را احساس نمی نمود، و از آسیب شنیدن مطالب بیشتری از برادرش خود را مصون داشت، و در آن لحظه آقای رابرت فررارز وارد شد. پس از چند لحظه ای گفتگو، جان دش وود، بیادش آمد که فانی هنوز از ورود خواهر او اطلاعی حاصل ننموده، از اتاق خارج شد تا او را مطلع سازد، و النور تنها ماند تا آشنائی اش را با رابرت توسعه بخشد، که با خوشحالی بدون دلیل با گونه ای از خود راضی بودن که در رفتارش مشهود بود، خود را نمایان سازد

 

فصل سی و هشت


در موعد عزیمت به سمت بارتون، النور یکبار دیگر تبریکات برادرش را که برای بجای آوردن دیدار کوتاهی نزد آنها آمده بود پذیرفت، و کلنل براندون که تصمیم گرفته بود در یکی دو روز آینده آنها را تا کلولند همراهی نماید، معاشرت های آنها را در آخرین دیدار خواهر و برادر در شهر کامل نمود، _ دعوت تعارف آمیز از سوی فانی، که هنگام عبور از نورلند سری هم به آنها بزنند، که اصلاً سایقه ای قبلاً نداشت، به همراه تائیدی از جانب جان که تا حدودی جسته و گریخته با اطمینان و مردم داری همراه بود، و به النور اطمینان میداد که با زرنگی و چالاکی برای دیدار او به دلافورد خواهد شتافت، تمامی آن چیزهائی بود که صورت پذیرفته بود.
بنظرش جالب توجه میرسید که همه دوستان او تصمیم گرفته بودند برای دیدار او به دلافورد بروند، _ به همان منطقه ای که دیدار از آن چندان برای النور دلچسب نمی نمود، چه برسد به آنکه در آنجا سکونت گزیند، زیرا آن منطقه را نه فقط برادرش و خانم جنینگز منزل آینده او تلقی می نمودند، بلکه حتی لوسی نیز، هنگام خداحافظی، از او مصرانه دعوت نموده بود که بدیدار آنها برود.
در روزهای اوائل ماه آوریل، و در نخستین ساعات بامدادی، دو گروه از میدان هانور و خیابان بارک لی منزل خود را به قصد ملاقات یکدیگر در انتهای جاده ترک گفتند. بخاطر راحتی شارلوت و فرزندش، آنها مسیر مورد نظر را با سرعت کمتری در طول دو روز باید می پیمودند، و آقای پالمر، که بهمراه وسیله تندرو کلنل براندون عزیمت می نمود، بلافاصله پس از ورود گروه اول، در کلولند بآنها ملحق می گشت.
ماریان، که ساعات راحتی بس اندکی را در لندن گذرانده بود، و با آن اشتیاق طولانی خارج شدن از آن شهر، آنگاه که هنگام عزیمت فرا رسید، نمی توانست با آن خانه ای که آخرین امیدهایش را در آن گذرانده بود وداع کند، و آن اعتماد را، در ویلوف بای، که اکنون برای همیشه از دست رفته بود، بدون احساس درد سنگین فراموش نماید. در عین حال نمی توانست آن شهری را، که ویلوف بای در آنجا ساکن بود، و سرگرم انجام کار و حرفه خود، و در تدارک نقشه ای جدیدتری که ماریان هیچگونه سهمی از آنها نمی توانست داشته باشد، بدون آنکه اشکی بریزد پشت سر بنهد.
رضایت النور در آن لحظه حرکت، بیشتر محسوس می نمود،او هیچ هدفی برای آنکه افکارش را در آن متمرکز نماید در آنجا نداشت، او هیج انسانی را پشت سر خود ننهاده بود، خوشحال بود که از مزاحمت های ناشی از دوستی با لوسی خود را رها میسازد، و سپاسگزار از آنکه خواهرش را بدون آنکه یکبار دیگر موفق به دیدار ویلوف بای از لحظه ازدواجش شده باشد، بهمراه خود میبرد، و با امیدواری بآن آینده ای نظر دوخته بود که در ماه های بعدی آن آرامش فکری و ذهنی را در بارتون برای خواهر خود احتمالاً فراهم آورده و خود را نیز بدان آرامش رهنمون گردد.
در دومین روز سفر به منطقه تسلی بخش، یا ممنوعه سامرست (Somerset) رسیدند، زیرا بدان ترتیب در تخیلات ماریان نقش بسته بود، و پیش از ظهر روز سوم به سمت کلولند عزیمت نمودند.
کلولند منطقه ای زیبا، مسکونی مدرن، و در مرغزاری شیب دار قرار داشت. هیچ پارکی در آن وجود نداشت، ولی زمین های سرسبز سر تا سر آنرا تشکیل میدادند و مثل همه سرزمین های مشابه خود، از بوته زار های گسترده، و جنگل های انبوه، جاده ای پیچ در پیچ، فضای سبز که نقطه های آنرا تنه تک درختان تشکیل میداد، دید گاه های کوهستانی و مناظر بدیع را در برابر دیدگان قرار میداد.
ماریان با قلبی انباشته از هیجان که بیانگر نزدیکی به بارتون بود، وارد خانه شد، و هنوز پنج دقیقه از ورود او نگذشته بود، که دوباره بدون آنکه کسی متوجه او باشد از خانه فرار کرده و از لابلای بوته های سبز، که طراوتی تازه بدست آورده بودند، فاصله ای قابل توجه را پیمود، در حالیکه سایر همراهان او سرگرم کمک به شارلوت بودند که فرزندش را به خانم خانه نشان میداد. چشمان ماریان از آنجا روی جاده عریضی خیره ماند که دهکده را به قسمت جنوب شرقی متصل میساخت، و امکان دست یابی به افق آنسوی تپه ها را در برابر دیدگانش فراهم میساخت، و تصور نمود که از فراز آن منطقه کامب مگنا ممکن است قابل مشاهده باشد.
در آن لحظات ارزشمند، و درماندگی بی ارزش، از آمدن به کلولند که پریشانی اش را سبب گشته بود اشک آلود گشت، و هم چنانکه از مسیر جداگانه ای به خانه باز می گشت، تمامی آن امتیازهای شادمانی و آزادگی دهکده را احساس می نمود، آن احساس آزادگی از یک ناحیه به ناحیه دیگر و آن انزوای بی مانند را که تصمیم گرفت در خانه پالمر همه روزها و همه ساعت هایش را، در انزوای مخصوص بخود تا افراط سپری سازد. درست زمانی به خانه رسید که سایرین برای یک گردش گروهی خانه را ترک می گفتند، و باقی مانده صبح آن روز بآن ترتیب سپری گشت، به پرسه زدن در اطراف باغچه ها، مشاهده غنچه های روی دیوارها، و گوش دادن به توضیحات باغبانی که در مورد رشد و نمو گیاهان حرف میزد، _ به وقت گذرانیدر گلخانه آنجا که گیاهان مورد علاقه اش را، مشاهده می نمود، و بر سطوح یخ زده ضربه میزد، صدای خنده های شارلوت برمیخاست _ و مشاهده محوطه مرغداری، جائیکه، مسئول تهیه ی لبنیات با ناامیدی، اظهار داشت که مرغ و جوجه ها از لانه های خود آزاد شده، و روباه چند تا از آنها را گرفته است، یا بر اثر بیماری های واگیر چند تا از آنها تلف شده اند.
هوای صبح آن روز مطبوع و خشک بود، و ماریان، در طراحی گردش بخارج از منزل، عامل تغییر هوای ناگهانی را در طول اقامت در کلولند بحساب نیاورده بود. بنابراین هنگامی که باران باریدن گرفت بسیار حیران گشت که بعد از صرف ناهار نیز نمی تواند از خانه خارج گردد. امید به گردش غروب بسته بود، و شاید در تمام زمینه ها، و یک غروب سرد و مرطوب نمی توانست وی را منصرف سازد، ولی با آن باران شدید و طولانی، اصلاً نمی توانست تصور هوای خشک و مساعدی را برای پیاده روی داشته باشد.
گروه آنها کوچک، و گذشت زمان بکندی صورت می گرفت. خانم پالمر سرگرم رسیدگی به کودک خود، و خانم جنینگز مشغول بافندگی. از دوستانی که در پشت سر بر جای نهاده بودند صحبت میکردند، سرگرمی های خانم میدل تون را بر می شمردند و نمیدانستند آیا آقای پالمر و کلنل براندون تا شب فرا خواهند رسید یا نه. النور که در هر حال چندان ارتباطی با آن نداشت، به گفتگوی آنها پیوست، و ماریان، که با ابتکار خود در هر خانه ای به دنبال آزادی خود میرفت، و در هر حال راهی پیدا نکرده بود، اندکی بعد کتابی پیدا کرد.
هیچ چیز گیراتر و خوشایندتر از چهره گشاده روی خانم پالمر نبود که بتواند احساس خوش آمد گوئی را در آنها بوجود آورد. گشاده روئی و صمیمیت رفتار او، جبران همه آن نیاز به تفکر و ظرافت را نموده، که اغلب در قالب کمبودی بشکل نزاکت، مهربانی او از آن چهره بسیار قشنگ آشکار، نادانی او را، گرچه آشکار، ولی زننده نمی نمود، زیرا ناشی از غرور نبود، و النور می توانست از هر چیز صرف نظر کند مگر از خنده های او.
حوالی ظهر روز بعد آن دو مرد محترم از راه رسیدند، و بر خوشحالی آن گروه افزودند، و مورد استقبال دوستانه آنها قرار گرفتند، که صبح آن روز را در زیر باران طولانی گذرانده و حوصله شان سر رفته بود.
النور آشنائی چندانی با آقای پالمر نداشت، و در ازای همان آشنائی مختصر نشانه های متفاوتی از او در رابطه با خود و خواهراش مشاهده کرده بود، بطوریکه نمیدانست چه برخوردی در میان افراد خانواده پیش خواهد آمد. النور او را در هر حال مردی یافت، کاملاً محترم که رفتاری صمیمی نسبت به همه آنها ابراز می نمود، و فقط گاهگاهی گستاخی هائی به هسر و مادر او روا میداشت. النور او را لایق معاشرت یافت، و فقط سعی نمود که چندان عمومیت نیابد، تا تصور ننماید که از دیگر مردمان، برتری دارد، زیرا که در برابر خانم جنینگز و همسرش چنان تصوری می نمود. سایر صفات و خصوصیات او، تا آنجا که النور می توانست استنباط نماید، بدور از هرگونه نشانه های غیرعادی تجلی می کرد. هنگام صرف غذا با نزاکت، بدور از ساعات مقرر، علاقمند به فرزند، گرچه با تظاهر به اندک بودن آنها، و صبح ها به بازی بیلیارد می پرداخت، که بایستی به حرف او اختصاص یافته باشد.
النور، بهرحال او را در مجموع آدم خوبی تصور می کرد، و در قلب خود بدان حد راضی بود. از ادوارد، یا دست کم به مواردی که به او مربوط میشد، اخباری از طریق کلنل براندون به النور میرسید، که اخیراً به دورست شایر رفته بود، و با او رفتاری داشت گوئی که دیگر به آقای فررارز چندان علاقه ای ندارد، و آن گونه صحبت ها را از دلافورد مطرح میساخت، از نارسائی های آن، و از آنچه که درصدد بود برای جابجا کردن آنها انجام دهد. _ رفتار کلنل براندون نسبت به النور، مثل همه موارد دیگر، با آن قیافه گشاده ای که پس از یک غیبت ده روزه پیش آمده بود، آمادگی او را برای گفتگو با النور، و تمایل به اطلاع از نقطه نظرهای او، می توانست سوءظن خانم جنینگز را به دلبستگی او برانگیزد، و شاید کافی بود، که اگر النور از اول انتخاب ماریان را از طرف کلنل براندون نشنیده بود، تردید می نمود که نسبت بخودش می باشد. ولی بدان صورت، چنان توجهی بندرت به ذهن او خطور نموده بود، مگر آنکه خانم جنینگز پیشنهاد کرده باشد، و او نمی توانیت تصور ننماید که آن دو نفر آدم های خوبی هستند، _ به چشمان او نگاه میکرد، در حالی که خانم جنینگز فقط رفتار او را در زیر نظر داشت : _ و آنگاه که نگاه های نگران کلنل براندون بی پروا بدنبال احساسات ماریان جریان داشت، در ذهن النور و در گلوی او، شروع یک احساس سردی استنباط میشد، آنطور که کلمات قادر به بیان آن نبود. و نظاره گری آن خانم دوم به کلی از یادش فراموش میشد، _ او میتوانست در آن نگاه ها عواطف سریع را کشف نماید، و سوزش هشداردهنده زبانه های عشق رادرک کند.
پیاده روی در غروب روز سوم و چهارم، نه فقط در شیارهای میان بوته زارها، بلکه در سراسر آن زمینهای سرسبز، و بویژه در فاصله ای بدور از دیگران، آنجا که کمتر زیر پای انسانی قرار گرفته بود، آنجا که درختان بس تنومند، و علف ها بلندتر و مرطوب تر. _ بیاری آن جسارت شگرفی که هنوز در وجودش شعله می کشید. با پای خیس در جوراب و کفش های خیس شده ماریان را به گوشه ای هدایت کرد تا لحظاتی چند در آنجا نشسته و بفکر فرو رود. سرما خوردگی شدیدی بر او سنگینی می کرد مثل آنکه یکی دو روز آنرا آنکار نموده، ولی کسالت شدید گرفت، و همه میدانستند و خودش هم میدانست. تجویز دارو از هر طرف بسویش روان گشت، و مثل همیشه، دست رد بر همه آنها زد. با وجود سرگیجه و تب، با احساس درد در عضلات، سرفه و گلو درد، یک استراحت کامل شبانه می توانست بهبودی وی را تضمین نماید، و چیره گشتن النور بر او چندان آسان میسر نگردید، و سرانجام ماریان مجبور شد یکی دو قلم از آن داروها را اجباراً در دهان خود فرو دهد.

 

فصل سي و نه


صبح روز بعد ماريان در همان ساعتي که هميشه از خواب برميخاست، بيدار شد، هرکسي که حالش را مي پرسيد پاسخ ميداد بهتر است، و ميکوشيد که اثبات نمايد، و بدين جهت خود را سرگرم همان امور روزمره خود نمود. ولي روزي را سپري ساخت سراسر آميخت با تب و لرز در کنار آتش بخاري و کتابي در دست، که قادر به مطالعه آن نبود، گهگاه دراز مي کشيد، خسته و کسل، روي يک نيمکت، چندان صحبتي نمي کرد، و هنگامي که سرانجام، زودتر از موعد مقرر به رختخواب رفت، بيش از پيش بيماريش شدت گرفته بود، و کلنل براندون فقط از تسلط بر نفس خواهر ماريان تعجب نموده بود، که تمامي روز از ماريان مراقبت و پرستاري کرده، برخلاف تمايلات ماريان، داروهاي لازم را شب هنگام باو ميداد، و به او اطمينان ميداد که با استراحت شبانه، قطعاً بهبودي يافته و نشانه اي از خطر وجود نخواهد داشت.
آن شب، در هر حال، بدور از هرگونه آسايش و برخلاف آنچه هر دو انتظار داشتند سپري گشت، و هنگامي که ماريان، پس از پافشاري براي برخاستن از رختخواب، اقرار کرد که قادر به نشستن نمي باشد و بناچار به رختخوابش پناه برد، النور با کمال ميل توصيه خانم جنينگز را پذيرا گشت، و کسي را بدنبال طبيب آقاي پالمر فرستادند.
طبيب آمد، بيمار را معاينه کرد، و گرچه دوشيزه دش وود را دلداري داد که فقط چند روزي استراحت لازم است تا خواهر بيمار او بهبودي اش را بدست آورد، با اينحال با اظهار آنکه ناخوشي او تا حدودي مزمن مي نمايد، و کلمه عفونت که از ميان لبهايش بيرون پريد، هشدار فوري به خانم پالمر بخشيد که نگراني او را نسبت به فرزندش برانگيخت. خانم جنينگز که از همان ابتدا، بيشتر از النور تصور ميکر ناراحتي ماريان سطحي نباشد، در اين هنگام با نگراني به گزارش آقاي هاريس گوش فرا داد، و ضمن تائيد وحشت شارلوت و احتياط او، لزوم جابجائي او و نوزادش را در اسرع وقت تأکيد نمود، و آقاي پالمر گرچه استنباط آنها را منطبق با واقعيت نمي پنداشت، نتوانسته در برابر اضطراب و پافشاري همسر خود بيش از آم مقاومت نمايد. بنابراين موعد عزيمت شارلوت مشخص و يکساعت پس از ورود آقاي هاريس، او بهمراه پسر کوچولو و پرستارش به قصد منزل يکي از نزديکان آقاي پالمر، که چند مايل دورتر از منطقه بات (bath) قرار داشت عزيمت نمود، به جائيکه شوهرش قول داد، در مقابل پافشاري شديد همسرش، يکي دو روز ديگر باو ملحق گردد، و نيز بهمان نسبت به مادر خود اصرار ورزيد که او هم به او ملحق شود. خانم جنينگز، با مهرباني خاصي، که محبت النور را جلب نمود، اظهار داشت تا زماني که ماريان بهبودي نيابد، کلولند را ترک نخواهد گفت، و خواهد کوشيد تا از او مراقبت نموده، و بايستي او را همانطور که از مادرش تحويل گرفته، در همانجا بدو باز رساند. و النور در همان لحظه او را کمک دهنده اي علاقمند و دلسوز شناخت که در همه کسالت ها و خستگي ها خود را سهيم نموده، و با بهره گيري از تجربيات خود، کمک شاياني به آنها نموده است.
ماريان درمانده، خسته و بي حوصله از بيماري خود، و با احساس دردي در سراسر وجود خود، ديگر اميدي نداشت که روز بعد را دوباره نظاره گر باشد. و تجسم آنکه فردا بجز بيماري بدون درمان، حاصلي در بر نخواهد داشت، بر ميزان بيماري اش مي افزود، زيرا قرار بود در همان روز آنها ادامه سفر خود را به سمت خانه ي خود آغاز نمايند، و تمامي مسير را بهمراه يکي از مستخدم هاي خانم جنينگز، تا منزل خود طي نمايند. جمله مختصري که ماريان اظهار داشت، تماماً ضجه اي در مورد آن تأخير اجتناب ناپذير بود، اگرچه النور مي کوشيد روحيه او را تقويت نمايد، همانگونه که او خود نيز براستي باور داشت، که بزودي برطرف خواهد شد.
روز بعد هيچگونه تغييري در وضع بيماري بوجود نيامد، ماريان اصلاً بهتر نشده بود. و اگر حالش رو به بهبودي نمي رفت، بدتر از آن هم نشده بود. در اين هنگام گروه آنها کاهش يافته بود، براي آنکه آقاي پالمر برخلاف ميل خود، و بخاطر انسان دوستي و خوش نيتي، بخاطر آنکه ظاهراً از دست همسر خود وحشت زده نشود، سرانجام توسط کلنل براندون قانع شد که از پي همسر خود روانه گشته و بقول خود عمل نمايد، و هنگامي که خود را آماده عزيمت مي نمود، کلنل براندون شخصاً ، با کوشش فراوان، شروع به صحبت کرد که مثل او عازم گردد. _ در اينجا، مهرباني خانم جنينگز بهرحال بعنوان واسطه عمل نمود و مورد قبول قرار گرفت، زيرا او تصور ميکرد عزيمت کلنل آنهم در شرايطي که عشق خود را با آن بيماري توان فرسا بدست خواهرش سپرده باشد، به منزله محروميت هر دو آنها از هرگونه آسايش فکري تلقي ميگرديد، و بنابراين بيدرنگ باو گفت که ماندن او در کلولند بخاطر بيماري ماريان ضروري است. خانم جنينگز آنچنان کلنل براندون را براي ماندن در آنجا تحت فشار قرار داد که او، قلباً با سپاسگزاري فراوان پذيرفت بويژه آنکه درخواست خانم جنينگز با گرمي خاصي همراه بود و از آن گذشته، آقاي پالمر نيز با بجا گذاردن شخص خوش نيتي که در صورت لزوم ميتوانست هرگونه کمک و مشورتي را در اختيار دوشيزه دش وود قرار دهد، خيال خود را آسوده مي يافت.
البته ماريان از هيچ کدام آن دگرگوني ها اطلاعي نداشت. نمي دانست که وجود او باعث عزيمت صاحبان کلولند گشته، که در طول آن هفت روزيکه از ورود آنها مي گذشت اتفاق افتاده بود. از آنکه اثري از خانم پالمر نمي ديد، هيچگونه تعجبي در وي پديدار نگشته، و از آنجا که توجهي بدان نمي نمود، هرگز اسم او را هم بر زبان خود جاري نمي ساخت.
دو روز از عزيمت آقاي پالمر گذشت، و شرايط بيماري او، با اندک تغييري بهمان گونه ادامه داشت، آقاي هاريس، که همه روزه به عيادت ماريان مي آمد، هنوز هم با کمال شهامت از بهبودي سريع صحبت ميکرد، و دوشيزه دش وود بهمان نسبت دلواپس به نظر ميرسيد، ولي توقع ديگران چندان خوشحال کننده جلوه نمي کرد. در ابتداي بيماري ماريان، خانم جنينگز تصور ميکرد که ماريان هرگز به بهبودي کامل دست نخواهد يافت. و کلنل براندون، که عمدتاً به پيشگوئي هاي او گوش ميداد، از نظر ذهني آنچنان آمادگي را در خود احساس نمي نمود که بتواند نيروي مقاومت خود را تقويت نمايد. او مي کوشيد، از روي ترس خود را قانع نمايد که قضاوت هاي مختلف طبي چندان پايه و اساسي ندارد، ولي در آن ساعت هاي متعدد روزانه اي که کاملاً تنها مي ماند، بهترين فرصت پذيرش کابوس هاي نگران کننده بود، و او نمي توانست آن اعتقاد را از ذهن خود خارج نمايد که ديگر ماريان را نخواهد توانست ببيند.
صبح روز سوم، پيش بيني ابهام آميز آن هر دو نفر نادرست از آب درآمد، زيرا هنگام ورود آقاي هاريس، او اظهار داشت که حال بيمارش جمعاً رو به بهبودي است. ضربان نبض ماريان تندتر شده، و ساير علائم نيز اميدوارکننده تر از عيادت قبلي به نظر ميرسيد. النور، با هر اميد نشاط آوري روحيه مي گرفت، و بسيار خوشحال گشته بود. خوشحال از آنکه در نامه هايش به مادر، ترجيحاً نظرات شخصي اش را نسبت به نظرات دوستانش برگزيده، و علت تأخيرشان را در کلولند بخوبي روشن نموده بود، و ضمناً تاريخ دقيق عزيمت خود را با توجه به وضع جسماني ماريان مشخص نموده بود.
اما آن روز آنچنان که خجسته آغاز گشته بود بپايان نرفت. _ حوالي غروب همانروز يکبار ديگر حال ماريان رو به وخامت گذارد، ناراحتي اش افزون گشت، بي قرار و ناآرام تر از پيش. خواهرش، با همه نگراني، درصدد بود آن دگرگوني را به خستگي ناشي از نشستن او ارتباط دهد، و در کمال دقت داروهاي او را آماده مي نمود، و سرانجام او را ديد که در حالتي از خواب سبک فرو رفت، که تصور ميکرد براي بهبودي بيمار مناسب باشد. خواب ماريان، گرچه نه چندان آرام همانند آنکه النور آرزو ميکرد، مدتي به درازا کشيد، و ماريان که نگران آن بود تا نتيجه آنرا مشاهده نمايد، تصميم گرفت بيدار در کنار تخت او بنشيند. خانم جنينگز، که از تغيير حال بيمار هيچگونه اطلاعي نداشت، مثل هميشه زود به رختخواب خود رفت، مستخدم او يکي از پرستارهاي اصلي ماريان بود، و در اتاق مخصوص خود استراحت کرده بود، و النور تنها نزد ماريان مانده بود.
استراحت ماريان چندان بي دردسر نبود، و خواهر او، که پيوسته تمامي دگرگوني هاي چهره او را زير نظر داشت، و هر کدام از ناله هاي او را مي شنيد، تقريباً ميخواست که او را از آن خواب دردناک بيدار نمايد، که ناگهان ماريان، خودش بر اثر صدائي ناگهاني که از گوشه اي برخاسته بود از خواب پريد، از جايش برخاست و با تب شديدي که داشت، فرياد کشيد:
" آيا مادر از راه رسيده؟ "
النور، براي برطرف نمودن وحشت ماريان، و کمک به او که دراز بکشد، پاسخ داد، " نه هنوز، ولي خواهد آمد، اميدوارم زياد طول نکشد. ميداني که از اينجا تا بارتون راه زيادي است. "
ماريان با همان حالت شتابزده فرياد کشيد، " اما نبايد نزديک لندن برود، اگر به لندن برود هرگز او را نخواهم ديد. "
النور آگاهانه دريافت که ماريان از حالت عادي خارج شده، و در حاليکه مي کوشيد تا او را تسلي ببخشد، نبضش را صميمانه در دست گرفت، آهسته تر و سريعتر از گذشته بود! و ماريان همچنان از مادر سخن مي گفت، وحشت او فزوني يافته، بر آن شده بود تا بلافاصله کسي را به دنبال آقاي هاريس بفرستد، و پيکي نيز به بارتون نزد مادرش. مشورت با کلنل براندون، براي يافتن بهترين اثرات در ماريان، فکري که بي درنگ بمنظور اجراي آن شکل گرفت و اندکي بعد که زنگ را به صدا درآورد تا مستخدم به جاي او مراقب خواهرش باشد، شتابان به سالن رفت که کلنل براندون معمولاً در انتهاي روز آنجا مي نشست.
هيچ فرصتي براي ترديد نمودن وجود نداشت، هراسها و مشکلات النور بي درنگ در مقابل او قرار گرفت. براي هراس هاي او جاي هيچگونه دلداري دادن نبود، هيچ گونه اعتمادي به از ميان برداشتن آنها با هرگونه تلاشي ممکن نمي نمود، _ در سکوت حزن آور به تمامي آنها گوش فرا داد، _ اما مشکلات النور اندکي بعد مرتفع شدند، زيرا با آمادگي کامل، و حضور ذهني دقيق، شخصاً تقبل نمود به آنجا بياورد. النور هيچگونه مقاومتي که بسادگي قابل پذيرش باشد ننمود. با سپاسگذاري فراوان تشکر نمود، و آنگاه با عجله ميرفت تا مستخدم خود را بهمراه يک پيغام فوري به نزد آقاي هاريس بفرستد، و دستوري براي آماده شدن اسبها، النور نامه اي در چند سطر براي مادر خود نوشت.
آسودگي فکري ناشي از دارا بوند چنان دوستي همچون کلنل براندون در چنان لحظه اي _ و از چنان هم صحبتي براي مادرش، _ احساس سپاسگذاري شديدي در دل احساس نمود! _ هم صحبتي که قضاوتش بعنوان ره گشا. همراهيش بعنوان مساعدت، و دوستي اش به عنوان يک آرامش بخش همواره فراهم بود! _ هرچه آثار آن ضربه با حضور او مي توانست بيشتر کاهش يابد، حضور او، رفتار او، باز هم بيشتر از شدت آنها مي کاست.
صرف نظر از هرآنچه احساس مي نمود، کلنل براندون با تمام استوراي يک مرد مصمم وارد عمل شد، تمامي پيش بيني هاي ضروري را در نهايت دقت بعمل آورد، و زمان دقيق بازگشت خود را تعيين نمود. هيچ لحظه اي بخاطر هيچ گونه موردي از دست داده نشد. اسبها حتي قبل از موعد پيش بيني شده آماده شدند، و کلنل براندون فقط با فشار دادن دست او و با نگاهي مملو از وقار، و اداي چند کلمه اي بسيار آهسته که به زحمت به گوش او رسيد، شتابان بدرون کالسکه رفت. ساعت دوازده نيمه شب را نشان ميداد، و النور به اتاق خواهرش مراجعت نمود تا به انتظار طبيب بنشيند، و باقيمانده شب را مراقب او باشد. آنشب رنج هر دو مساوي بود. ساعت ها به دنبال يکديگر آميخته با بي خوابي و درد و هذيان گوئي ماريان مي گذشت، و تا رسيدن آقاي هاريس ناراحتي ظالمانه اي به النور وارد آمده بود. ادراک ماريان يکبار بيدار شد، با توجه به همه مراقبت هائي که از او به عمل مي آمد، و مستخدمي که کنار او نشسته بود و سعي مي نمود او را آرام نمايد زيرا النور نمي خواست خانم جنينگز خبردار شود.
افکار ماريان، هنوز هم در فواصلي، بشدت متوجه مادرش بود، و هر وقت که نام او را بر زبان جاري مي ساخت، دردي طاقت فرسا بر قلب النور درمانده وارد مي آورد، که خود را بخاطر سرسري گرفتن بيماريهاي چند روزه قابل سرزنش ميدانست، و در پي خلاصي فوري از آن وضع آشفته، تصور ميکرد که تمامي آن تلاشها بزودي بي نتيجه خواهد ماند، چرا که تأخير در همه زمينه ها پيش آمده، و در نزد خود تجسم نمود که در صورت دير رسيدن مادر او بر بالين فرزند عزيزش چه صحنه اي بوجود خواهد آمد.
النور مصمم بود يک بار ديگر کسي را بدنبال آقاي هاريس بفرستد، يا در صورت نيامدن او، چاره ديگري بيانديشد، که آقاي هاريس _ البته ساعت پنج بامداد _ از راه رسيد. نظر او، در هر حال، تا حدودي تأخير نمودن او را توجيه نمود، زيرا اگرچه تغيير و دگرگوني غيرمنتظره و ناگوار بيمارش را مورد تائيد قرار ميداد، ولي ضمناً بيش از آن اجازه پيشروي بآن نمي داد، و با تجويز داروي ديگري اظهار اميدواري نمود که از ميزان بيماري کاسته گردد، و اين ادعا بهمراه نوعي اعتماد به النور منتقل گرديد. آقاي هاريس قول داد سه چهار ساعت بعد مجدداً به عيادت بيايد، و بيمار و همراه مضطربش را با ترکيبي فراتر از گذشته ترک گفت.
با توجهي شديد، و ملالت هاي بسيار بخاطر آنکه او را براي کمک صدا نزده اند، خانم جنينگز آنچه را که شب گذشته اتفاق افتاده بود شنيد. استنباط نخستين او، که اکنون به اثبات رسيده بود، ترديدي را نمايان نساخته، و گرچه مي کوشيد تا با گفتگو موجبات برطرف نمودن نگراني النور را فراهم آورد. اعتقاد او از خطري که خواهرش را تهديد ميکرد، محلي براي اميدواري در وي ايجاد نکرده بود.وخيم شدن سريع بيماري، و مرگ زودرس چنان دختر جواني، به زيبائي ماريان، براي هر انساني هر چند ناآشنا ضربه شديدي تلقي مي گرديد. دلسوزي هاي خانم جنينگز ابعاد ديگري داشت. براي مدت سه ماه با ماريان همدم و هم صحبت بود، ماريان هنوز زير نظارت او واقع، و همه از صدمه اي که بر او وارد آمده، و نااميدي دراز مدت او آگاهي کامل داشتند _ پريشاني النور نيز، بويژه با آن امتيازات برجسته، در برابر خانم جنينگز قرار داشت ، _ و در مورد مادر آنها، با در نظر گرفتن اين که ماريان براي مادرش همان اررزشي را دارد که شارلوت براي او، احساس ترحم نسبت به ماريان با صميميت و دلسوزي خاصي همراه شده بود.
دومين عيادت آقاي هاريس در موعد مقرر انجام گرفت، _ ولي از مشاهده نتايج آخرين نسخه اي که تجويز نموده بود اميد چنداني حاصل نگرديد. داروهاي او مؤثر نيفتاده، _ آنهم نه از نظر جسمي _ بلکه دچار بي حالي سنگيني شده بود. النور، با آگاهي از همه چيز، و بيشتر از آن همه،وحشت لحظه اي آقاي هاريس، پيشنهاد کرد پزشک متخصص تري آورده شود. ولي او آنرا غيرضروري تشخيص داد، هنوز مرحله ديگري را ميتوانست به آزمايش بکشد به کمک برخي داروهائي که همانند داروهاي قبلي درصد اطمينان بيشتري در آنها وجود داشت، و عيادت او بدان نتيجه انجاميد و با اطمينان قابل توجهي اميدوار کننده بود که بگوش ها رسيد ولي در دلها راهي نيافت، آنهم در دل دوشيزه دش وود. آرام بود، فقط يادآوري مادر آرامش او را دگرگون ميکرد، افکار او از يک تصور دردآلود، از يک دوست رنج کشيده به ديگري روي مي آورد، و روحيه اش بر اثر گفتگو با خانم جنينگز بشدت دچار آشفتگي شده بود، زيرا خانم جنينگز بدون آنکه ترديدي داشته باشد، شدت و خطر آن بيماري را به هفته هاي پيش از بروز نااميدي هاي او مربوط ميساخت. النور تمامي آن استدلال را که به نقطه نظر ويژه اي منتهي ميشد، احساس ميکرد، و بر تفکرات او نگراني هاي تازه تري فزوني ميگرفت.
حوالي ظهر، در آن توهمات نااميدانه اي که مدتي النور را ساکت نگهداشته بود، خانم جنينگز، تصور نمود، اميدي جزئي در بهبودي احوال خواهر او استنباط مي نمايد، - اندکي صبر کرد، نبض او را گرفت، و يکبار ديگر و ديگر بار دقت نمود، _ و سرانجام با هيجاني که پنهان کردنش از ديدگان ناممکن مي نمود، با همه نيروي خود شروع به گفتگو با النور کرده و اميدهايش را از آن دقت نظرها و بهبودي لحظه اش باطلاع او رسانيد، و کوشيد دوست جوان خود را از در پيش گرفتن افکار نااميدکننده بر حذر دارد، _ و النور، با بي اعتمادي نسبت به هرکدام از آن نسخه ها، باو اظهار داشت که چندان اميدوار نباشد، ولي دير شده بود. اميد از پيش محلي يافته بود، و با احساس تمامي آن تب و لرزها، روي خواهر خود خم شد تا چيزي را تشخيص بدهد که خودش هم نمي دانست. نيم ساعت طي شد، و هنوز آن نشانه بهبودي بر او مژده ميداد. حتي بقيه نيز برخاسته و بهبودي را مورد تائيد قرار دادند. تنفس ماريان، رنگ پوست او، حالت لبهايش، همگي در نظر النور نشانه هاي بهبودي را ندا ميدادند، و ماريان نگاه خسته اش را با صميميت به النور دوخته بود. اکنون نگراني و اميد به يک نسبت بر او فشار مي آوردند، و لحظه اي او را رها نمي ساختند تا آنکه در ساعت چهار بعد از ظهر آقاي هاريس وارد شد : _ در حالي که اطمينان او، تهنيت گفتن او در قبال بهبودي خواهر النور بيش از حد انتظارش جلوه ميکرد، و آن اعتماد، آرامش فکري، و اشکهاي خوشحالي را براي النور به ارمغان آورده بود.
ماريان از هر نقطه نظر به بهبودي نزديک تر ميشد، و آقاي هاريس برطرف شدن خطر را قطعي ميدانست. خانم جنينگز، احتمالاً راضي از آنکه تشخيص او، با حقيقت تطابق يافته، نظر آقاي هاريس را پذيرا گشت، و با شادماني بهبودي کامل و زودرس بيمار را حتمي نمود.
النور نمي توانست خوشحال باشد. شادي او از نوع ديگري بود، و بهر شکل ديگري مي توانست ظاهر شود مگر به شکل خوشحالي ماريان به آغوش زندگي، به مرزهاي سلامتي، به حلقه دوستان، و به آغوش باز مادر فداکار خود بازگشته بود، و اين انديشه اي بود که قلب او را سرشار از آرامشي بي نظير ميساخت، و تا مرزهاي سپاسگذاري بي اندازه پيش مي رفت : _ ولي هيچ گونه لبخندي، هيچ نوع کلمه اي، و هيچ يک از شکل هاي خوشحالي را در چهره او موجب نمي گشت. تمامي سينه النور را رضايتي آرام و سنگين فرا گرفته بود.
النور تمام بعد از ظهر آن روز را در کنار خواهر بيمار خود صرف برطرف نمودن ترسها، پاسخگوئي به پرسشهاي بي انتها، فراهم آوري هرگونه مدد، و نظارت بر همه حالات چشمها و تنفسهاي او نمود. احتمال وقوع برگشت تشنج، که البته در برخي از لحظات کوتاه رخ ميداد، باز هم النور را به همان نگراني پيشين سوق ميداد _ ولي با معاينه هاي ممتد و پي در پي، که نشانه هاي بهبودي را بيش از پيش آشکار مي نمود، و از مشاهده آنکه در ساعت شش بعد از ظهر ماريان به خواب آرام و ممتدي فرو رفته بود. و از هر نظر آسوده بنظر ميرسيد، ديگر آن ترديدها از خاطرش محو گرديد.
زمان آن فرا مي رسيد که رفته رفته کلنل براندون مراجعت نمايد. تصور ميکرد، در ساعت ده، يا دست کم کمي ديرتر، مادر او از ترديدي که وي را دچار نگراني کرده بود رها شده و اکنون بايستي در راه سفر بسوي آنها در حرکت باشد، بهمراه کلنل! _ شايد بندرت وسيله اي براي ترحم پيش آيد! _ اوه! _ چقدر حرکت زمان به کندي صورت مي گرفت و با اينحال آنها چيزي نمي دانستند!
در ساعت هفت بعد از ظهر که هنوز ماريان در خواب شيريني بسر ميبرد ، النور براي صرف چاي نزد خانم جنينگز بسالن طبقه پائين رفت. بجاي صبحانه هراس، و هنگام ناهار نيز با آن دگرگوني ناگهاني غذائي صرف ننموده بود، و بنابراين با تغيير مساعدي که اکنون پيدار گشته بود، صرف چاي و بيسکويت مي توانست رمقي فراهم آورد. خانم جنينگز ميخواست النور را متقاعد سازد تا رسيدن مادرش قدري استراحت نمايد، و به او اجازه دهد بجاي او بر بالين ماريان مراقبت از او را به عهده بگيرد، ولي در النور هيچ گونه احساس خستگي، و يا ميل به خوابيدن مشاهده نمي شد، و بهيچ روي حاضر نمي شد بدون دليل خواهرش را تنها بگذارد. خانم جنينگز بناچار بهمراه النور به اتاق مريض رفت، تا شخصاً از بهبودي بيمار مطمئن شود، و سپس يکبار ديگر النور را با افکار خود و وظيفه خود تنها گذاشت، و به اتاق خواب خود بازگشت تا به چند نامه رسيده پاسخ گفته و به استراحت بپردازد. آن شب هوا سرد و طوفاني بود. باد در اطراف خانه مي غريد، و باران تازيانه هاي سريع خود را بر صفحه شيشه هاي پنجره وارد ميساخت، اما النور، سراسر غوق شادي، توجهي به هوا نداشت.
ماريان با همه آن رعد و برق ها خوابيد، و مسافران _ در ازاي هر لحظه از مشقت طول راه، پاداش ارزنده اي را انتظار مي کشيدند.
ساعت ضربه هشت بعد از ظهر را به صدا درآورد. اگر در ساعت ده صبح حرکت کرده باشند، النور متقاعد مي گشت که در آن لحظه صداي نزديک شدن کالسکه را بايد بشنود، و آنچنان بشدت متقاعد گشته بود، که تقريباً آنرا واقعي پنداشته به طرف پنجره شتافت و آنرا گشود تا مطمئن شود. در همان لحظه مشاهده کرد که گوشهايش او را به اشتباه نکشانيده اند. سوسوي چراغهاي يک دليجان سريعاً در پهنه ديدگان او قرار گرفت. از آن نور نامطمئني که به ديدگان النور ميرسيد، حدس ميزد که چهار اسب آن دليجان را بدنبال خود مي کشانند، و آن شايد بخاطر نگراني بيش از حد مادر بيچاره اي بود، که مي توانست دليل توجيه سرعت غيرمنتظره حرکت آنها باشد.
هرگز در طول زندگي خود، النور حفظ آرامش خود را در آن لحظه تا بدان حد طاقت فرسا احساس نکرده بود. مشاهده احساسات و عواطف مادري، آنگاه که دليجان در مقابل در منزل توقف نمايد، مشاهده ترديدها _ وحشت ها _ و شايد نااميدي هاي او! و از آنچه که بايد بگويد! _ با چنان زمينه هاي دردآلودي که به نظر ميرسيد، حفظ آرامش را غيرممکن ميساخت. آنچه ميشد انجام داد، سرعت بخشيدن بود، و بنابراين مستخدم خانم جنينگز را نزد خواهر خود گذاشت، و از پله ها شتابان به پائين دويد.
همچنانکه از داخل سرسرا مي گذشت، سر و صداي نزديک در ورودي، او را از وارد شدن آنها به داخل خانه مطمئن ساخت. با عجله به طرف سالن دويد _ وارد شد، و فقط ويلوف باي را ديد.

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0



بخش نظرات

این نظر توسط وبسایت تخصصی کسب درآمد از اینترنت در تاریخ 1393/5/1 و 0:45 دقیقه ارسال شده است

باد با چراغ خاموش کاری ندارد

اگر در سختی هستی , بدان که روشنی . . .
------------------
من در برخی از امتحاناتم مردود شدم اما دوستم تمام درسهایش را با موفقیت گذراند.

اکنون او یک مهندس در شرکت مایکروسافت است

و من فقط مالک مایکروسافت هستم ... بیل گیتس



سایت تخصصی کسب درآمد از اینترنت


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

تبلیغات



ورود کاربران


عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

موضوعات مطالب


درباره ما

    دریــــــــای رمــــ❤ـــــان
    سلام به همه ی دوستای عزیزم سایت دریای رمان از آذر ماه 1392 فعالیت خودشو به منظور آرامش و رفاه رمان خوان ها برای خواندن رمان در سایتی با سرعتی بالا فعالیت خودشو آغاز کرده و امیدوار است که هر روز با جلب رضایت خواننده های سایت کیفیت سایت هم بالا رود با تشکر مدیریت

آمار کلی سایت

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 748
    کل نظرات کل نظرات : 511
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 5
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 846

    آمار بازدید آمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 634
    باردید دیروز باردید دیروز : 2,464
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 51
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 147
    بازدید هفته بازدید هفته : 5,187
    بازدید ماه بازدید ماه : 45,042
    بازدید سال بازدید سال : 238,768
    بازدید کلی بازدید کلی : 4,928,935

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آِ ی پیآِ ی پی : 54.234.228.185
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :


نظرسنجي

    نظرتون در باره ی سایت دریای رمان چیه؟






امکانات جانبی

    پربازدیدترین مطالب